X
تبلیغات
نماشا
رایتل

مومو

حسش نیست!!!

همه چیز را ول می کنم و می آیم اینجا می نشینم... کلی حرف برای زدن دارم... کلی ایده برای نوشتن ! از گربه های آواره ای که تمام شب زار می زنند و آشغال های خانه ها را دنبال یک تکه نان حلال می گردند تا هر چه که بین آدم ها دیده م و شنیده ام . اما وقتی دستم به نوشتن می رود مغزم خالی می شود و کلی چیز های در هم و مبهم می بینم ...ایده هایی که مثل حباب هایی که در بچگی درست می کردم جلوی چشمهایم می ترکند و کم ارزش می شوند ...

آنقدر که فکر می کنم اصلا هیچ چیز حتی ارزش فکر کردن را هم ندارد! 

اینقدر مشغول ارزش گذاری های بی پایان اندیشه هایم می شوم که پناه می برم به اهنگ های صد تا یه غاز و می زنم به عالم بی خیالی و بی فکری... و دلم را خوش می کنم به اینکه اینقدر کارهای مهم!!! دارم که فکر کردن به این چیز ها مغزم را بیش از حد خسته می کند!!!! و خودم را الکی گول می زنم! 

مثل همین شاگرد فقیدم که می گوید: استاد وقت داشتم کار کنم ایده هم داشتم ابزار کار و شرایط هم محیا بود فقط حالش را نداشتم! 

این بی حالی و خالی بودن از انگیزه هم دل مشغولی جدید ماست...که کیف و جیب مبارک را پر کرده و جایی برای چیز دیگر نگذاشته...

این مرض هم به گمانم مسریست... چون دور و برم خیلی ها را گرفتار کرده و همه با هم بستری درمانگاه بی خیالی هستیم!

شفای عاجل طلب می کنم برای همه ی مان شما هم طلب کنید که شنیده ام مستجاب الدعوه اید!!!!!

تاریخ ارسال: یکشنبه 21 آذر‌ماه سال 1389 ساعت 02:01 ق.ظ | نویسنده: مومو | چاپ مطلب
نظرات (6)
یکشنبه 21 آذر‌ماه سال 1389 02:57 ق.ظ
من
امتیاز: 0 0
لینک نظر
حسش هم باشد حسش نیست!
پاسخ:
واقعا!
یکشنبه 21 آذر‌ماه سال 1389 06:45 ب.ظ
امیر علماء
امتیاز: 0 0
لینک نظر
اتفاقا من هم حسش نیس!
پاسخ:
ای بابا شما هم؟
یکشنبه 21 آذر‌ماه سال 1389 09:36 ب.ظ
ساده
امتیاز: 0 0
لینک نظر
منم چند روزه دقیقا همینطورم
اپیدمیه فروردینی هاست؟؟
پاسخ:
چرا این همه بی حس؟ شاید هم باشد...
دوشنبه 22 آذر‌ماه سال 1389 01:08 ب.ظ
سرو
امتیاز: 0 0
لینک نظر
کلا اپیدمی است این قضیه
پاسخ:
بد جور!
دوشنبه 22 آذر‌ماه سال 1389 10:01 ب.ظ
کیامهر
امتیاز: 0 0
لینک نظر
بی خیالی گاهی یه موهبته
آدمی هم که دچار موهبت میشه مریض نیست به نظرم
ولی چون شما می فرمایید چشم
دعا می کنیم
پاسخ:
اگر همه چیز به یک بی خیالی ساده ختم می شد که خال!! و روزمان این نبود...
داستان از یک رخوت مضمن شروع می شود که نمی گذارد کاری از پیش برود...
پنج‌شنبه 25 آذر‌ماه سال 1389 06:43 ب.ظ
دون ژوان
امتیاز: 0 0
لینک نظر
ولی من واقعا در شبانه روز وقت کم میارم.
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیک :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد