X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل

مومو

باز هم بازی!

مرسی م.ح.م.د عزیز!

محمد دعوت کرده یه بازی کنم!

چشم!

بازیش قشنگه!

شما هم شرکت کنین!

لطفا!

تا بهتر بشناسمتون...بازیش پر از "اگر"ِ! کوتاه و تلگرافی ، راحت بخونینشون! 


اگر ماهی از سال بودم  

میشدم مهـــر... 

مهربان و دوست داشتنی

با گل های داوودی سپید...

  

 اگر روزی از هفته بودم

 میشدم یک شنبه ... 

چون خیالم راحت می شه که شنبه حتما تموم شده!

 

 اگر عدد بودم

 میشدم 0...  

مرموزه غیر قابل شمارش

نقطه ی جدا شدن بدها و خوب ها منفی ها و مثبت ها!

 

 اگر جهت بودم

 میشدم جنوب ... 

گرم و آفتابی و عاشق (برای ساکنین نیم کره ی شمالی زمین!) :دی

همه ی پنجره ها رو به من باز می شد تا حرارت قلبم رو با همه قسمت کنم.

 

 اگر همراه بودم

 میشدم نقشه...

نقشه ای که کسی رو بد هدایت نکنه!

نقشه ای که ته همه ی راه هاش گنج باشه!

 

 اگر نوشیدنی بودم

 میشدم آب ...  

از یه چشمه 

بالای یه کوه


 اگر گناه بودم

 میشدم گناه ... 

خالص و ناب!

مثل چشیدن سیب...از درختی بهشتی!


 اگر درخت بودم

 میشدم درخت عرعر... 

بلند ترین درخت

سر خودم رو پیش بزرگی شما که تا حالا با حوصله من رو خوندی خم می کردم!


 اگر میوه بودم

 میشدم هلو... 

نه از اون هلو ها!

:دی ...از اون یکی هلو ها!

هسته جدا و خوش مزه!

  

 اگر گل بودم

 میشدم گل قاصدک... 

با بهترین خبر ها

همیشه!


 اگر آب و هوا بودم

 میشدم برفی ... 

و اینقدر می باریدم تا زمین هیچ جای کشورم از خشکی ترک نخوره! 

 

 اگر رنگ بودم

 میشدم سفید ... 

که تا وقتی نمی دونی خالیه ولی وقتی از منشور رد می شه

رنگین کمان می شه!


اگر پرنده بودم

میشدمعقاب... 

سربلند

با وقار 

و با پایانی با شکوه ، در بلندترین ارتفاعی که بتونم پرواز کنم تا اونجا!

 

 اگر صدا بودم

 میشدم صدای موج دریا...

آرامش بخش...

زیباترین سکوتیه که می شه شنیدش!

 

  اگر فعل بودم

 میشدم فعل "آمدی" ... 

دقیقا!

دوم شخص و مفرد ...پایان انتظار سخت!

 

 اگر ساز بودم

 میشدم آکاردئون... 

دست یه پیرمرد نابینا

مثل گذشته است صداش!

پر خاطره...

 

 اگر کتاب بودم

 میشدم کتاب هزار و یک شب...

پر از ضعف ها و قوت های روح آدم ها

ساده و واقعی...زشت و زیبا

 

 اگر عضوی از بدن بودم

 میشدم دست...

ماهر و توانا


 اگر شعر بودم

  حرف های ما هنوز نا تمام...

تا نگاه می کنی؛ وقت رفتن است

باز هم همان حکایت همیشگی!

پیش از آنکه با خبر شوی

لحظه عزیمت تو ناگزیر می شود

ای...

ای دریغ و حسرت همیشگی!

ناگهان چقدر زود دیر می شود!

((قیصر امین پور))


اگر بخشی از طبیعت بودم

میشدم باد... 

سبک

آزاد 

و پرواز می کردم تا کنار شما! که حوصله کردی تا اینجا منو خوندی! :دی


  اگر یک حس بودم

میشدم حس آزادی...

وقتی....

وقتی....

وقتی....

وقتی خیلی چیز ها جور دیگری بود!


ممنون!


ای لینک های گرامی... 

شما هم بازی کنین! تا نیومدم وسط بلندتون کنم خودتون بیاین وسط! 

تاریخ ارسال: شنبه 18 دی‌ماه سال 1389 ساعت 12:33 ق.ظ | نویسنده: مومو | چاپ مطلب
نظرات (30)
شنبه 18 دی‌ماه سال 1389 02:52 ق.ظ
امیر
امتیاز: 0 0
لینک نظر
اگر
اگر
و
اگر...
اگر های زیبایی بود
امیدوارم برقرار باشی و شاد
این اگر ها منو یاد این جمله میندازه:
من از قماش ابلهانی هستم که آرزو می کارند در باد زرشک در می آید...
البته این طرف صحبتش چون مایی هستش...
نه چون شما اندیشمندو بزرگوارو دور اندیش
امیدوارم همه آرزوهاتون برآورده بشه
یا علی
پاسخ:
ان شا الله
که آرزوی همه برآورده شود....
خوش بحال ابلهان که محصولی گران برداشت می کنند از هیچ!
شنبه 18 دی‌ماه سال 1389 08:08 ق.ظ
میکائیل
امتیاز: 0 0
لینک نظر
حس های زیبائی بود استاد جان ....
اگر صفر بودم .. نقطه تلاقی تو....
میان یک جدال بی پایان ...
پاسخ:
ممنونم!
صفر
خیلی خوبه نیست؟
شنبه 18 دی‌ماه سال 1389 09:42 ق.ظ
گلبانو خاتون
امتیاز: 0 0
لینک نظر
حالا چرا عرعر؟؟؟؟؟؟
همه اگرها به کنار این باز هم حکایت همیشگی خودش یه طرف
پاسخ:
سر خود پیش فکنده چو گنه کار تو عرعر
که خطا کرد و گمان برد که بالای تو دارد...
شنبه 18 دی‌ماه سال 1389 09:53 ق.ظ
سمیرا
امتیاز: 0 0
لینک نظر
خیلی قشنگ نوشتی خوشم اومد..منم نوشتم اگه دوست داشتی قدم رنجه کن خوشحال میشم
پاسخ:
اومدم خوندم ...مرسی.
شنبه 18 دی‌ماه سال 1389 10:15 ق.ظ
نیما
امتیاز: 0 0
لینک نظر
استاد چه زیبایی بازی نمودید ! بعضی موارد را از رویه دست ما تقلب زدید جان خودمان !

قشنگ بود و بعضیاش مثل من بود ! خوشحال شدیم که شما هم بازی کردید با این دانشجویان مجازیتان !
پاسخ:
ممنون!
پس شما شبیه منی؟ به هر حال من ازت بزرگترم!
شنبه 18 دی‌ماه سال 1389 11:18 ق.ظ
م . ح . م . د
امتیاز: 0 0
لینک نظر
حس آزادی ... !

مرسی استاد
پاسخ:
قربان شما!
شنبه 18 دی‌ماه سال 1389 12:00 ب.ظ
ایران دخت
امتیاز: 0 0
لینک نظر
سلام .. منم بازی کردم البته چند روز پیشا...
پاسخ:
مرسی
خوندمش عزیزم
شنبه 18 دی‌ماه سال 1389 12:16 ب.ظ
نیما
امتیاز: 0 0
لینک نظر
هرچی شما بگیند استاد ! ما کلا خردسالیم در برابر اعداد سن شما !

راستی به این ممد بگین اینقدر پشت سر من همه جا کامنت نذاره !
پاسخ:
اینقدر پیرم؟

محمد کامنت بذار....
زود تند سریع!!!
شنبه 18 دی‌ماه سال 1389 02:35 ب.ظ
رها بانو
امتیاز: 0 0
لینک نظر
سلاااااااااااااام استاد

شما هم مثل بقیه ی دوستان عاااااااااالی بازی کردید ...

دمتون گرم ...

پاسخ:
مرسی
شنبه 18 دی‌ماه سال 1389 02:41 ب.ظ
جزیره
امتیاز: 0 0
لینک نظر
سلام استاد مومو
خوب بودین بهتر شدید؟؟؟؟؟؟؟؟
اوخ.چرا میزنی؟ببخشیذ یاذم نبودید شما استادی.با استاد که نباید شوخی کرد.

زیبا بود استاد.بازیه جالبی بود.ما هم بازی کردیم.
پاسخ:
دیدیم!
نزدیم!
کی زدیم؟
جرات نداریم...
شنبه 18 دی‌ماه سال 1389 03:13 ب.ظ
اقدس خانوم
امتیاز: 0 0
لینک نظر
ای جااااااااان ...پس ماه تولد من هستی ها !!!
خیلی زیبا بود استاد
پاسخ:
فروردینی ام...
اما مهر دوست دارم..
شنبه 18 دی‌ماه سال 1389 04:02 ب.ظ
نینا
امتیاز: 0 0
لینک نظر
وای مومو جونم من الان مال خودم تموم شد بازیم اومدم مال شما رو خوندم
چه جالب تو یه چیزایی مثل همیم
خیلی خوب بیان احساستو کردی
حس باد بودن خوشم میاد
پاسخ:
آره
خیلی هامون مثل همیم
جالب بود به نظر منم...
شنبه 18 دی‌ماه سال 1389 05:00 ب.ظ
امیر علماء
امتیاز: 0 0
لینک نظر
این روزها اینقدر گرفته ام که حوصله هیچ بازی ندارم!
پاسخ:
چـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرا؟
یعنی هیچ بازی؟
شنبه 18 دی‌ماه سال 1389 06:03 ب.ظ
ما(ریحانه)
امتیاز: 0 0
لینک نظر
سلام.. ای بابا این جا هم بازی اگر هاست؟ ما را هم کشاندند وسط بازی.. یه چیزاییش تفاهم داشت.. ولی فقط یه چیزاییش..
پاسخ:
آره دیگه تفاهم زیادی کارو به جاهای باریک می کشونه!
شنبه 18 دی‌ماه سال 1389 06:24 ب.ظ
امیر علماء
امتیاز: 0 0
لینک نظر
حداقل حوصله این بازی رو نه!
پاسخ:
باشه داداش
چرا می زنی
ما هم بی حوصله ایم!
معلوم نیس از اون زاویه؟
شنبه 18 دی‌ماه سال 1389 06:39 ب.ظ
امیر
امتیاز: 0 0
لینک نظر
استاد باور کن ما هم دوست داریم کامنت شما را برای تبرک در کامنتدونیمون داشته باشیم
و من الله توفیق
شنبه مقارن با
۱۳۸۹/۱۰/۱۸
پاسخ:
چشم داداش!
نامه ی شروع عملیات والفجر رو باز سازی کردی؟
شنبه 18 دی‌ماه سال 1389 09:25 ب.ظ
کرگدن دل نازک
امتیاز: 0 0
لینک نظر
منو به طور مجزا دعوت کن به بازی یه کم احساس مهم بودن کنم! اون وخ بازی می کنم!
خب؟
پاسخ:
چشـــــــــــــــــــــــــــــم!
دگه همه می دونن تو نفس منی!
این اشکا چیه؟
شنبه 18 دی‌ماه سال 1389 09:47 ب.ظ
سارا
امتیاز: 0 0
لینک نظر
استااااااااااااااااااد!
خیلی خوب بود!!
پاسخ:
مرسی قربان
شنبه 18 دی‌ماه سال 1389 10:07 ب.ظ
سیمین
امتیاز: 0 0
لینک نظر
جمله های با احساسی بودن مرسی
منم یه لینک گرامی بودم که شرکت کردم
پاسخ:
دست شما درد نکنه!
شنبه 18 دی‌ماه سال 1389 10:48 ب.ظ
تو
امتیاز: 0 0
لینک نظر
من بازم نشناختمتون فک کنم خنگم....
پاسخ:
بین خودمون باشه
الکی گفتم تا شاید بیاین شرکت کنین!
یکشنبه 19 دی‌ماه سال 1389 12:15 ق.ظ
هانیه
امتیاز: 0 0
لینک نظر
یعنی عاشق این ذهنیت شادتم استاد!
پاسخ:
قربون شما!!
حالا بده یا خوب؟
یکشنبه 19 دی‌ماه سال 1389 12:48 ق.ظ
بازیگوش
امتیاز: 0 0
لینک نظر
من که خیلی وخ پیش بازیش کردم زحمت بلند کردن منو نکش استاد جون
پاسخ:
چشم
یکشنبه 19 دی‌ماه سال 1389 01:13 ب.ظ
پاییز بلند
امتیاز: 0 0
لینک نظر
دروووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووود استاد

زیبا بود و قابل تامل...
اگر...
شاید...

چرا این دوتا اگر و شاید با هم میان؟
پاسخ:
سلام
تلگرافی بود خیلی اگر هام! ممنون اومدی بهم سر زدی!

چون بدون هم باشن تنها می مونن! هیچکس اگر و شاید و اما و ولی رو دوس نداره...
یکشنبه 19 دی‌ماه سال 1389 01:13 ب.ظ
پاییز بلند
امتیاز: 0 0
لینک نظر
من از تهدیدتون ترسیدم گفتم تا بلندم نکردین خدم خودمو بلند کنم
پاسخ:
محسن پاییز بلند...
چه کردی تو؟
محشر کردی
چقدر دوست داشتم پستت رو!
دستش درد نکنه...
یکشنبه 19 دی‌ماه سال 1389 07:53 ب.ظ
رها بانو
امتیاز: 0 0
لینک نظر
سلام استاد مومو !

می خواستم نظرتون رو راجع به آخرین پستم بدونم ... البته اگه فرصت داشته باشید . اگه هم نه که فدای سر ِ نازنینتون !
پاسخ:
چشــــــم!
به روی جفت چشام
یکشنبه 19 دی‌ماه سال 1389 10:09 ب.ظ
نینا
امتیاز: 0 0
لینک نظر
مومو جونم اگر اجازه بدین لینکتون کنم
پاسخ:
این چه فرمایشیه
ممنونم می شم
دوشنبه 20 دی‌ماه سال 1389 10:49 ق.ظ
گلبانو خاتون
امتیاز: 0 0
لینک نظر
ببین ما یه اصطلاح داریم به اسم عر ساکت!
یعنی دهنو باز میکنی و بی صدا عر میزنی!
بعد هر وقت هرکی میگه درخت عرعر یاد عرساکتای خودم میوفتم
دوشنبه 20 دی‌ماه سال 1389 11:10 ق.ظ
سپیده
امتیاز: 0 0
لینک نظر
خب آخه من که نمی تونم مثل تو قشنگ بنویسم...

ما همه پُریم از اگر های روزگار...

پُریم از کاش...

پُریم از خواستن های بی فرجام....
دوشنبه 20 دی‌ماه سال 1389 12:31 ب.ظ
امیر
امتیاز: 0 0
لینک نظر
استاد کم پیدایی
دل تنگ شده ایم برای نوشته هایت...
کوجاییی؟؟؟
پاسخ:
دل ندارم این روز ها...
بی دلی آفت نوشتن است!
چهارشنبه 22 دی‌ماه سال 1389 02:29 ب.ظ
بهنام
امتیاز: 0 0
لینک نظر
سلام. خیلی باحال بود هم شعرت هم همراه بودنت... کلآ خوب بود دیگه.
این آخرش یاد عروسی ها افتادم که یکی رو با چک و لگد بلند میکنن برقصه! یه بار تو یه عروسی یه نفر دست یکی دیگه رو گرفته بود هی از این اصرار و از اون انکار!!! ولی اون یارو ول کن ماجرا نبود تا اینکه لباس اونی که نشسته بود پاره شد آخ نمیدونی چه کرکر خنده ای بود اون صحنه!!!!!!!!!!!!!!
پاسخ:
آستینات سالمن؟
من آخه داشتم یه آستینی رو می کشیدم!!!
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیک :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد