X
تبلیغات
نماشا
رایتل

مومو

می نویسم!

این روز ها درد دارم!

دردی که از جنسی ویژه است...

مثل اینکه از بس کسی یا چیزی را دوست داری می خواهی رهایش کنی ...

مثل اینکه آرزو های کسی را داری بر باد می دهی به خاطر خودت!

دردی که نمی دانی از خود خواهی است یا از دلتنگیِ روز هایی که می دانی تکرار نمی شوند!...همه چیز تغییر می کند و می بینی که دیوار آرزو هایت هر روز دارد کوتاه تر می شود...

می ترسم از کوتاه شدن دیوار های قصری که هنوز مال من است...


می نویسم!

دست پر می آیم! با عاشقانه ای از جنس خاک... تا مرد های سرزمینم و زن های سرزمینم...تا من و تا پاره ای از وجودم که جایی گم شده است!...

مثل جذام نیست!

مثل هیچ بیماری نیست!

...

مثل زندگی است... وقتی گم می شوی در تو در تو های تکرار و طعم تو بد می شود برای زبانی که دوستش داری...داشتی...

از جنس همین عاشقانه هایی که تبدیل می شود به پو.رنو برای مرد های سرزمینم... و زن هایی که دلشان عشق.بازی می خواهد...

از جنس ادبیاتی که همه چیز را به خنده می گیرد و کمرنگ می شود...

از جنس هنر ...هنری ... که عشق ورزی و رازورزی نیست!

از جنس اتاق هایی که زرشکی می شوند با پنجره هایی رو به هیچ کجا با آینه هایی که فقط تصویر روح های مرده در آن می افتد...و جسم هایی که شفاف می شوند... و آن سویشان هیچ چیز حتی لذت هم نیست!


نوشته هایتان برایم جالب بود!

نمی دانم خواندید؟ یا نه...

برایم بنویسید که در باره ی فکر های هم چه فکر می کنید!

خیانتی در کار نیست... همه چیز آرام است برای زن هایی که درون منند! ...از جنس پرده هایی سفید که نسیم با تنشان عشق . بازی می کند... و مرد هایی که گاهی پشت چراغ راهنمایی با رنگ های هشدار دهنده ایستاده اند... ترسناک است کمی ...می دانم!

زنی که خودش را می اندازد در آغوش بی خیالی...

روی یک تخت چوبی...تمیز...با ملافه هایی که بوی قهوه و آرامش می دهد...


می نویسم برایتان که چه فکر می کنم!

کاش برایم می نوشتید!

ادامه می دهم حتما! 

قلبم تند می زند ..اما دلهره ندارم!...هیچ حسی ندارم این روز ها!...تحلیل نظر هایتان کمی زمان می خواهد! و تمرکز ...گفتم که ..تمرکز کافی برای جمع بندی ندارم! کاش کامنت ها بیشتر بود...راحت تر می توانستم نظر بدهم...آسوده تر...


دانشگاه هم خوب است!

می خواهم نمره های خوبی بدم... برای دوستانم! دانشجویانی که هنوز خیلی چیز ها را تجربه نکرده اند... هنر زندگی را هم...باید تجربه کند تا یاد بگیرند! به بهایی گزاف! عمــــــــــر!

من هم باید باقی عمرم را بپردازم ...


چه صف طولانی جلوی دکه های تجربه است!!!!


تاریخ ارسال: سه‌شنبه 28 دی‌ماه سال 1389 ساعت 11:22 ب.ظ | نویسنده: مومو | چاپ مطلب
نظرات (28)
سه‌شنبه 28 دی‌ماه سال 1389 11:51 ب.ظ
امیر
امتیاز: 0 0
لینک نظر
برای ما هم هست
برای ما بیشتر تلخ است
طعم فرار می دهد این روزها
طعم خستگی
طعم خرد شدن
بنویس
من نوشتم درباره نظرات دوستان
فکر می کنم خلاصه بود
مرسی
پاسخ:
طعم فرار؟
خستگی؟
خـــــرد شدن؟

نه!
طعم هیچ کدام را نمی دهد... طعم مبارزه می دهد...جنگیدن برای حفظ قله ی آرزو هایت!
برای کوتاه نشدن دیوار قلعه های زیبایی که برای آینده ات ساخته ای در رویاهایت...
چهارشنبه 29 دی‌ماه سال 1389 01:08 ب.ظ
کاتیا
امتیاز: 0 0
لینک نظر
هوای نوشتنت را عشق است بانو...
هوای مستیت را نفس است بانو...

بنویس .
بنویس که این دنیا
که این عشق
که این نیاز
تا نوشته نشود چیزی کم دارد .
پاسخ:
چیزی کم دارد ..راست می گویی!
چهارشنبه 29 دی‌ماه سال 1389 01:31 ب.ظ
کاتیا
امتیاز: 0 0
لینک نظر
من نمیدونم این دوستان برای پست قبل چرا خیانت رو این قدر پررنگ میکنند. و زوایای انسانی و عاطفی داستان رو نادیده میگیرند ؟
هر چند ارشون نمیشه انتظار بیشتری داشت.
این آدم ها تجربه‌شون محدوده و نمیتونن خودشون رو جای کسی بذارن که خیانت میکنه
چون نمیتونن درک کنند که چی باعث میشه کلمه‌ی خیانت یا احساس خیانت شکل بگیره .

همین آدمها اگر مرد خیانت کنه چشم هاشون رو میبندن و با اغماض به قضیه نگاه میکنند . چون مرد ...
چون اینها زن رو زمین میدونن که باید پاک بمونه .
خاک بر سر ما زن‌ها که خودمون و موجودیتمون رو زمین بدونیم تا درونمون کشت شه .
ما آدمیم .چرا باید خیانت یک مرد کم رنگ تر از زن نمایونده شه .
من اهمیت نمیدم این جامعه‌ چه نامی میخواد روی عواطف و احساسات من بذاره و براش چه مجازاتی در نظر بگیره .

برای یک بار این رنگ تعصب رو از روی افکارتون پاک کنید و به زن و مرد به منزله‌ی یک انسان واحد نگاه کنید .

چرا دلایل خیانت یک مرد براتون توجیه پذیره و دلایل خیانت یک زن رو هر چه قدر بزرگ باشه کافی نمیدونین ؟میدونم درونتون با وجود محکوم کردن عمل مرد دلیلی رو برای بخشش خیانتش پیدا میکنید و یک توجیهی میگذارید کنارش ولی برای زن هیچ توجیهی رو نمیتونید بپذیرید . هیچ توجیهی از شدت گناه زن نزد ذهنتون کم نمیکنه .
واقعا شما با زندگی و بن‌بست‌هاش این قدر غریبه‌اید ؟

تو پرانتز بگم که خیانت ممکنه جسمی نباشه و یک زن روزی هزار بار به فکر شوهرش خیانت کنه و جسما پاک بمونه .
به نظرتون این بکارت چه ارزشی میتونه داشته باشه ؟
آیا به اصالت روح اعتقاد دارید یا اصالت بدن ؟

وقتی روح در زندان باشه و نتونه خودش رو از اسارت بکشه بیرون دیگه پاکی و طهارت اجباری جسم اهمیتی نداره .
پاسخ:
خیانت واقعیته...ولی حقیقت نیست!
چیزی که واقعیته می تونه تلخ باشه...می تونه بد باشه!
این خصلت واقعیته!

حقیقت اما از جنس حقه!
حق زیباست!
نمی تونه زشت باشه...
کاشکی زندگی رو به سمت حق ببریم...کاش این توان رو داشتیم که فرمان زندگی رو ، روی جاده ی یخی ...
بعضی وقت ها زندگی رنگ جبر می گیره...وقتی انگار هیچ راهی برای انتخاب کردن نیست...وقتی که عقلت و دلت دارن به تنها راه روبروت نگاه می کنن و به قدری میدان دیدت کوچیک می شه که راه دیگه ای نمی بینی...
چهارشنبه 29 دی‌ماه سال 1389 02:07 ب.ظ
عبدالکوروش
امتیاز: 0 0
لینک نظر
فکر ها را گاهی نمی توان نوشت استاد.
انگار وقتی که می نویسی شان، وقتی از توی آن حجم لایه لایه مغزت لیز می خورند و می سرند روی کاغذ، یک چیزیشان کم می شود. یک چیز که وقتی توی کله ات بود می توانستی برای درستی اش هزار و یک دلیل بیاوری.
ولی این کاغذهای سفید، این کامنت دانی های حریص وبلاگ ها،‌
انگار افکار آدم را شکل دیگری نشان می دهند.
پاسخ:
راستش...
برام مهم نیست که من چی فکر می کنم!

برام مهمه که شما چی فکر می کنید!
در مورد من...معنی نوشته ها پیش من نیست . پیش شماست!
چهارشنبه 29 دی‌ماه سال 1389 02:09 ب.ظ
امیر
امتیاز: 0 0
لینک نظر
اول می خواستم بگم که کامنت منو از روی تقابل نخونید
شاید در برابر سخنان شما باشه اما برای کوبیدن نیست،برای رسیدن به یک نتیجه مطلوب است.
درباره کامنت قبل باید بگم من با حرف شما مخالفم
خیانت چه در بعد روح و چه در بعد جسم سیاه هستش
این رو نه از روع تعصب که از روی عقل می گم
فرقی نمی کنه که کی باشه و کجا و در چه شرایطی
اولا باید یه توضیحی رو بگم و اون هم اینه که نام ها تنها یک شو هستند و این شو نمادی است که در ذهن انسان و در روح و احساس انسان یک نمایشی را متبلور می نماید
حال می خواهم بدانم که کلمه خیانت در ذهن و روح و احساس همین خانوم کاتیا چه حس و حالتی را به وجود میاره؟
حرفهای ایشون منو یاد سخنان سارتر می اندازه که به نحوی عقیده داشت هدف وسیله را توجیه می کنه
در آخر می خوام یه سوال بپرسم از ایشون، آیا شما دروغ رو می پسندید؟
اگر کسی به شما دروغ بگه چه حسی دارید؟
دروغ رو بد می بینید یا خوب؟
ممنون می شم پاسخ سوالاتمو بدید
موفق باشید
چهارشنبه 29 دی‌ماه سال 1389 02:49 ب.ظ
مهتاب
امتیاز: 0 0
لینک نظر
اگر بحث خیانت باشه ِمرد و زنش چه تفاوتی داره؟!!!!

اما تو این داستان یه حسی واسم از خیانت خیلی پر رنگ تره ...احساسی که به وضوح از سالها قبل هنوز وجود داره و زیباست...احساسی که غبار زمان هم چیزی ازش کم نکرده...
پاسخ:
حق با شماس...
خیانت از جایی بوجود اومده تو این داستان!
از کمبود عشق!
چهارشنبه 29 دی‌ماه سال 1389 03:10 ب.ظ
ایران دخت
امتیاز: 0 0
لینک نظر
خیانت چیه؟؟؟؟
به نظر من آدم باید روحشو سبک بذاره که هرجا می خواد بره..
اینکه یه زنی نره با کسی دیگه سکس داشته باشه یعنی خیانت نکرده؟؟
حرف کاتیا رو قبول دارم.. آدم می تونه تو ذهنش خیانت کنه حتی اگه جسمش پاک باشه..
من تجربه اون داستان رو دام.. هیچ حسی نیست به جز اینکه یکیو پیدا کردی که درکت کنه.. مگه یه آدم بهجز این چیز دیگه ای می خواد؟؟؟؟
مگه منظور از ازدواج و اینهمه جنگولک بازی ها همین نیست که یکی و داشته باشی تا روزای تنهایی کنارت باشه..
وقتی نیست پس تو هم می ری با کسی که درکت کنه
پاسخ:
و ازدواج آخرین نماد توحش بشر است!

واقعا اینجوریه؟
مردی که بنای یک زندگی با کسی رو می ذاره چرا یادش می ره که برای داشتم اون زن همه چیز و حتی غرور خودش رو هم شکسته بود؟
چهارشنبه 29 دی‌ماه سال 1389 03:23 ب.ظ
کاتیا
امتیاز: 0 0
لینک نظر
آقای امیر
من بحث نمی‌کنم و فقط نظرمو گفتم اونم در مورد پست قبل که همه زوم کرده بودن رو خیانت .

من احساس می‌کنم جدل ما سر بازی با واژه‌هاست .
چیزی به نام خیانت تعاریفش ممکنه خیلی متنوع و گوناگون باشه .
چیزی که به نظر من ممکنه خیانت نباشه به نظر شما ممکنه آخر خیانت باشه.
ولی بگذارین حرف نهاییم رو بزنم .
در جامعه‌ی بسته و دروغ‌پروری مثل جامعه‌ی ما که افشای روح و احساس واقعی نسبت به مرد(که قانون و شرع او رو قیم روح و بدن زن میدونه) ممکنه حتی به قیمت جان زن تموم شه تعریف خیانت خیلی ابلهانه است.

خیلی خیلی ابلهانه .

بهتر بود تیغ رو از گلوی زن‌ها برمیداشتن و به زن‌ها حقوقی مساوی با مردها میدادن و اونوقت میدیدین که زنها که زندگی و جان و آیندشون رو در امنیت میدیدن آیا به زندگی با مرد قصه ادامه می‌دادن یا این که مرتکب فعل خیانت میشدن /

چهارشنبه 29 دی‌ماه سال 1389 04:20 ب.ظ
نینا
امتیاز: 0 0
لینک نظر
وای مومو جونم چه زیبا بود نوشتت ۲ بار خوندم بار جملاتت بقدری بر چشمام سنگینی کرد تا سرازیر شدن
این جمله آخرت که نهایتش بود
من ۲ تا پست اخرتو نخوندم ولی اینو خیلی دوست داشتم
میام از بار عاطفه هام برات مینویسم
مسنویسم که دوست داشتن رو به اندازه خود دوست داشتن دوست دارم
مینویسم که از همه چیز راضیم و محبت همه اجسام رو درک میکنم
پاسخ:
ممنون
ممنون
چهارشنبه 29 دی‌ماه سال 1389 05:24 ب.ظ
امیر
امتیاز: 0 0
لینک نظر
من اول از کاتیا خانوم نواهش کردم که با یک اندیشه باز این کامنت منو بخونن و تنها پاسخ چند سوال ساده رو خواستم
من ایدئولوژی ارایه می دهم و لا غیر
چهارشنبه 29 دی‌ماه سال 1389 06:27 ب.ظ
امیر
امتیاز: 0 0
لینک نظر
من می خواهم بگویم خیانت در هر عنوانی عملی زشت است
حال این خیانت می تواند به دیگری در ذهن و یا با جسم باشد و می تواند به خود باز در ذهن یا جسم باشد که همه از نظر من ترد شده است
من عذر می خوام از دوستان
دیگه سعی می کنم بحثی در این موارد نکنم و فقط نظر بدهم
موفق و شاد باشید
پنج‌شنبه 30 دی‌ماه سال 1389 01:51 ق.ظ
عاطفه
امتیاز: 0 0
لینک نظر
سلام..
پاسخ:
سلام!
پنج‌شنبه 30 دی‌ماه سال 1389 09:15 ق.ظ
رضا از مشهد
امتیاز: 0 0
لینک نظر
سلام
من رضا هستم راستش این حزفهای شما عجیب به دلم نشست
مثل اینکه از بس کسی یا چیزی را دوست داری می خواهی رهایش کنی ...

مثل اینکه آرزو های کسی را داری بر باد می دهی به خاطر خودت!

نمی دانم این چه حسی است که گاهی بخودت میگویی این همه شور و احساس را چه کنم , چگونه آتش این اشتیاق را جوابگو باشم , این همه زندگی
اما یادت میاد که ای دل غافل این دغدغه ها این دلشوره ها این پریشانی , زمانی یار غار من بود همه دنیایم بود یعنی همه خودم بود

امان از گذشت عمر که گاهی همه هستیت را میگیرد همه داشته هایت را و بجای آن گرد سیاه می پاشد بروی دلت

تجربه های من به من میگویند که دروغی تو دروغ که فریبی تو فریب
اما ته دلم دوست دارم که خیال و ارزوهایم همچنان واقعیت داشته باشند و همه این تجربه ها دروغ باشند

دنیای بدی است
شاید باید رفت شاید باید مرد تا زنده شد
پاسخ:
همه چیز واقعیت دارد...
فقط باید لبخند بزنیم!
یا کوچ کنیم و برویم جای دیگر زندگی کنیم و آرزو هایمان را فراموش کنیم...یا باید بایستیم و از خواسته هایمان دفاع کنیم!
پنج‌شنبه 30 دی‌ماه سال 1389 09:44 ق.ظ
امیر علماء
امتیاز: 0 0
لینک نظر
اعتراف میکنم چیزی نفهمیدم!
پاسخ:
منم اعتراف می کنم!
مطمئنی این کامنت مال منه؟
پنج‌شنبه 30 دی‌ماه سال 1389 04:44 ب.ظ
سارا
امتیاز: 0 0
لینک نظر
سلام موموی عزیز!
واقعا این پست رو دوست داشتم!
مثل اینکه از بس کسی یا چیزی را دوست داری می خواهی رهایش کنی ...

مثل اینکه آرزو های کسی را داری بر باد می دهی به خاطر خودت!
چه قدر باهاش ارتباط کردم!!!!!!
قلمتون همواره جاری باد
پنج‌شنبه 30 دی‌ماه سال 1389 05:04 ب.ظ
مسل
امتیاز: 0 0
لینک نظر
آدم احساس میکنه این حرفها رو بارها شنیده یک جایی همین نزدیکی ها ...
ممنون
پنج‌شنبه 30 دی‌ماه سال 1389 11:07 ب.ظ
کاغذ کاهی(نازگل)
امتیاز: 0 0
لینک نظر
تمام این فراز ونشیبهای احساسی برای همه ما هست ....
خوش به حال شاگردات که نمره خوب بهشون میدی !
جمعه 1 بهمن‌ماه سال 1389 01:34 ق.ظ
یادداشت های سیاه
امتیاز: 0 0
لینک نظر
خوندمت
جمعه 1 بهمن‌ماه سال 1389 02:08 ق.ظ
paizeeboland
امتیاز: 0 0
لینک نظر
doroooood
kheli be delam neshast talkhiye haghighate in vagheiat, mohem nist baghiye che rahiro entekhab mikonan, mohem ine ke dar masiri ke entekhab mikoni be sobate ghadamhat iman dashte bashi, anima! Sa@e 3 daram miram, to hamin commentdoni be hamaton bedrod migam ta 1 mahe dige
جمعه 1 بهمن‌ماه سال 1389 02:13 ق.ظ
paizeeboland
امتیاز: 0 0
لینک نظر
inam begam ke: khianat in nist ke mane zan baraye tanhaihaye roho jesmam entekhabe digei dashte basham, in kamtarin haghe mane, khianat ine ke toye mard manro be esarate tanhaihai mikeshone ke shakhsiate azadeam hargez nemitone tahamol kone...
جمعه 1 بهمن‌ماه سال 1389 01:05 ب.ظ
کورش تمدن
امتیاز: 0 0
لینک نظر
سلام
دوست ندارم نظر الکی بدم
اعتراف میکنم یکی از معدود دفعاتیه که هرچی بیشتر فکر میکنم در اینباره کمتر به نتیجه میرسم
ترجیح میدم جمع بندی شما رو بخونم بعد نظر بدم
جمعه 1 بهمن‌ماه سال 1389 06:58 ب.ظ
مهتاب
امتیاز: 0 0
لینک نظر
یکم گیج شدم.. دوباره میخونمش..
جمعه 1 بهمن‌ماه سال 1389 10:41 ب.ظ
سیمین
امتیاز: 0 0
لینک نظر
تو هنوز صدای زن های درونتو می شنوی؟
من مدتهاست باهاشون قهرم! یعنی اونا با من قهرن٬چون به حرفهاشون گوش نکردم.چون زندانیشون کردم...
کتاب ورونیکای پائولو کوئلیو رو خوندی؟ این روزا خیلی به ورونیکا فکر میکنم...و به ورونیکاهای درون خودم...
دوست دارم قفسشونو باز کنم تا برن هواخوری٬برن نفس بکشن...
جمعه 1 بهمن‌ماه سال 1389 10:50 ب.ظ
سیمین
امتیاز: 0 0
لینک نظر
میدونی چه وضعیتی دارم؟
دارم دونه دونه آجر جمع میکنم برای این دیوار.دیوار آرزوهایی که خیلی کوتاه شده و من میخوام دوباره بسازمش...
فقط می ترسم از اینکه وقت کافی نداشته باشم...از اینکه دیر شده باشه...
شنبه 2 بهمن‌ماه سال 1389 01:41 ق.ظ
بهنام
امتیاز: 0 0
لینک نظر
سلام. دیگه اعصابم به هم ریخت ! معلوم نیست تو طول روز چیکار میکنم؟! همیشه همین ساعت میام اینجا الانم مامان خانوم میگه بهنام پااااااااااااااااااااااااااشو!!! فردا صبح اولین کاری که میکنم خوردن صبحونه!!! و بعد خوندن این پسته...
شنبه 2 بهمن‌ماه سال 1389 10:08 ق.ظ
بهنام
امتیاز: 0 0
لینک نظر
اوه خدا چی نوشتی!!!! به نظر من عشق واقعی رو تعریف کردی یعنی شخصیت زن این پست عاشق واقعی بوده ولی مرد...! من قبول دارم تو این زمونه مرد خیلی کم پیدا میشه! خیلی کم یعنی اکثرآ فرق عشق رو با سکس نمیدونن و همچنین زن خوب که اکثرآ فرق عشق رو با بچه بازی و تیغ زدن نمیدونن... شاید اشتباه کنم ولی این چیزیه که دیدم و شنیدم! با این شرایط الان تو هر رابطه ای که بوجود میاد(۹۰٪) باید منتظر خیانت بود...
و در آخر : فرقی نمیکنه مرد باشید یا زن! همینکه تن دادید و دل ندادید، فاحشه اید...
شنبه 2 بهمن‌ماه سال 1389 10:11 ق.ظ
فری
امتیاز: 0 0
لینک نظر
ما نیز چنینیم ...
شنبه 2 بهمن‌ماه سال 1389 12:40 ب.ظ
م . ح . م . د
امتیاز: 0 0
لینک نظر
سلام عمه جان ... عجب بحثی اون بالا شکل گرفته هاااااا ...

با تیکه ی آخر خیلی حال کردم ... نمیره ی خوب بده به دانشجوهات ... دستت درد نکنه
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیک :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد