X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل

مومو

سندرم پاهای بی قرار...

به پاهای رقصنده فکر می کنم...

وقتی زانو ها می لرزیدند...محکم و خوشتراش بود..می شد قدرت و ظرافتی بی نظیر را در طمانینه ی قدم هایش دید...انگار که زمین  روی نوک انگشت هایش بند شده نه پاها روی زمین!

رقصیدن همین است..باید به حریف اعتماد می کرد  و خود را مست ول می کرد در تاب دست های حریف ...بدون ترس از جاذبه ی زمین..این زمین بود که روی پاهای او ایستاده بود!


می لرزید ... 

تکیه گاه زن بود ...کشیده بود و ظریف...می شد طراوت سال های مانده و رفته را حس کرد در پوست تنش ...ظرافت یک رقصنده را داشت و قتی روی انگشت هایش ایستاده بود و می چرخید، دنیا هم با او می چرخید...اعتماد می کرد و خود را رها می کرد در تاب بادی که دور تنش می پیچید...زمین به پاهایش تکیه کرده بود...به لطافتش...

ناخن هایش را لاک قرمز زده بود...زیر پوشش بدن نمای تنش پیدا بود...آرام بود و با طمانینه...

سرش گیج میرفت و زانو هایش کمی می لرزید...از بس چیزی نداشت برای از دست دادن ... می شد در ماهیچه های تنش رد راه های رفته را دید .... عطش برای رقصی دوباره و چند باره زیر پوستش بود...

پشت در ایستاده بود... راهرو تاریک بود...زیاد نباید می رفت ...شاید یک طبقه...گیج می خورد سرش و به دیوار های راه پله ی تاریک می خوردٍ ضعف داشت ولی آرام بود ، هنوز ایستاده بود...به اولین صندلی که رسید خودش را پهن کرد روی سفتی بی دلیل نشیمن ...پاهایش را روی هم انداخت..ظریف..مغرور، دست نیافتی، آرام! بخار نفس های زن های اتاق روی پوست سرد تنش نشست...و همه ی خونش حمله کرد روی تنش...مغزش نیازی به فکر کردن نداشت...و به آن همه خون!

قهوه را سرکشید ...باز استرس سراغش آمد... فنجان را برگرداند! هر دو پا را روی زمین گذاشته بود..انگار می خواست فرار کند ...شاید نیم خیز بود...شاید هم نه! ماهیچه هایش منقبض بودند...

"خیلی زود از دو راهی بیرون می آیی!"

 چشمش به پاهایش بود و به لاک انگشت هایش ...مغزش هزار راه نرفته ی روبرویش را داشت زیر رو می کرد... کدام دو راه؟ 

" تو کله شقی!"

 بود...پوست تنش نم بود... لطیف بود ...باید کله شق می شد!

 " هر چیزی بشود تو برنده ای! "

 انگشت هایش را مثل موج تکان می داد و در موفقیت راهی که نمی دانست چیست غوطه ور می شد... با هر کلمه ذهنش پرواز می کرد ...و پاهایش را ول کرده بود در جاده ی رویا! ساق پایش می لرزید! سندرم پاهای بی قرار باز سراغش آمده بود...

"جدایی می بینم! انتظار کافیست...نترس! ...هنوز پایت را در کفش نکرده ای ...راه بیفت ...نترس" 

راه افتاد...بدون پا...جا گذاشته بود شان در اتاقی که بوی قهوه می داد!




هنوز برگه های بچه های کلاس را نگرفته ام! زندگی مجال نمی دهد لا مذهب!

خوش آمدی آنیموس...نیمه ی گم شده ی روح بی قرار من! در انگشت هایم نفس های تو موج می زند... وقتی می نویسم!


تاریخ ارسال: پنج‌شنبه 7 بهمن‌ماه سال 1389 ساعت 10:20 ب.ظ | نویسنده: مومو | چاپ مطلب
نظرات (27)
پنج‌شنبه 7 بهمن‌ماه سال 1389 11:37 ب.ظ
امتیاز: 0 0
لینک نظر
پاهای بی قرار تاب ماندن ندارند...
حتما از ماندن در آن اتاق کلافه شده اند و خود رفته اند...
بسیار زیبا و جذاب...
پاسخ:
رفته اند! بله! پای بی سر دیدی بهشون بگو بیان! صاحبشون منتظره!
مرسی...
جمعه 8 بهمن‌ماه سال 1389 12:49 ق.ظ
بهروز(مخاطب خاموش)
امتیاز: 0 0
لینک نظر
این پست در نوع خودش جالب بود!
هوس کردم برم یه جا دسته جمعی برقصیم!
پاسخ:
آره!
منم!
این بالا (همسایمون) مهمونی داشتن امشب... یه لحظه هوس کردم الکی برم خونشون!!!
راستی نوع پسته چه نوعی بود؟
جمعه 8 بهمن‌ماه سال 1389 01:18 ق.ظ
سیمین
امتیاز: 0 0
لینک نظر
آنیموست رو پیدا کردی؟
تبریییییییییییک...
البته حدس میزدم...چون جنس نوشته هات تغییر کرده...
منکه بشدت از این تغییر لذت میبرم
جمعه 8 بهمن‌ماه سال 1389 01:20 ق.ظ
سیمین
امتیاز: 0 0
لینک نظر
میگم ازش بپرس ببین آنیموس منو ندیده؟؟؟
جمعه 8 بهمن‌ماه سال 1389 01:47 ق.ظ
کاتیا
امتیاز: 0 0
لینک نظر
نوع نگارشت تغییر کرده .
زنانه‌تر و پیچیده‌تر شده .
تبریک میگم بهت .
و البته باید بگم هر کسی با این نوع نوشته‌ها ارتباط برقرار نمی‌کنه . باید بفهمنش.

موفق باشی.
جمعه 8 بهمن‌ماه سال 1389 01:59 ق.ظ
کاتیا
امتیاز: 0 0
لینک نظر
کدوم جمله هه ؟
جمعه 8 بهمن‌ماه سال 1389 03:17 ق.ظ
کاتیا
امتیاز: 0 0
لینک نظر
من همه‌ی مطالب و ترکیب‌هام رو خودم و به صورت ذهنی می نویسم .
فعل کشته شدن یک چیز عمومیه . بنابراین هر جایی ممکنه باهاش برخورد کرده باشی. البته اگر این عبارت باعث شده باشه جمله ی من به نظرت آشنا بیاد .در کل مقوله‌ی نامه‌های تهدیدآمیز هم چیز جدیدی نیست .
ولی من خوشحال میشم اگر واضح تر منظورتو بگی .
شب خوش.
پاسخ:
به خدا منظوری نداشتم عزیزم! انگار کسی بهم گفته بود که می کشمت! همین!
جمعه 8 بهمن‌ماه سال 1389 07:57 ق.ظ
امیر علماء
امتیاز: 0 0
لینک نظر
اگه اینقدر وقتتو اینجا هدر ندی میبینی که زندگی هم مجال میدهد :دی
پاسخ:
باید برم شهری که که گذارم اونجا نمی افته!
اصولا وقتی از برنامه و زندگی کسی خبر نداریم نمی تونیم بگیم چه کاری وقت تلف کردنه و چی نه!
موافق نیستی؟
جمعه 8 بهمن‌ماه سال 1389 10:33 ق.ظ
امیر علماء
امتیاز: 0 0
لینک نظر
چرا ، موافقم ، فکر کنم اون :دی که آخر کامنت قبلی گذاشتم دلیل بر همین موافقت بوده!
جمعه 8 بهمن‌ماه سال 1389 02:18 ب.ظ
میکائیل
امتیاز: 0 0
لینک نظر
خوبه ..برای شروع خوبه ....
البته سعی کن کمی ترکیب بندی جمله هارو عوض کنی ..
تا خودمنی تر شه ... تا به خودت برسه .. انگار از یه پنجره داری میبینی فضارو ...
بهتره دیدش نزدیک شه . جوری که هوای اتاق بتونی استشمام کنی....
میدونی که چی میگم
جمعه 8 بهمن‌ماه سال 1389 02:35 ب.ظ
پرند
امتیاز: 0 0
لینک نظر
یه جاهاییش تصاویر پاتیناژ میومد تو ذهنم!!
این تغییر سبک و پیچیدگی نگارشت خوبه ولی اون نوشته‌های صمیمی و بی‌آلایش قبلیت رو بیشتر دوست داشتم...
جمعه 8 بهمن‌ماه سال 1389 04:56 ب.ظ
کورش تمدن
امتیاز: 0 0
لینک نظر
سلام
بجای اینکه بشینید پست بنویسید تشریف ببرید برگه بچه ها رو بگیرید نگرانند بندگان خدا
اصلا همینجوری نمره بدید همه رو قبول کنید
خارج از شوخی قشنگ مینویسید
شرایط و حالات رو خوب توصیف میکنید
البته بعضی جاهاش هم مبهمه مغز ما نمیکشه
جمعه 8 بهمن‌ماه سال 1389 05:03 ب.ظ
اردشیر بابکان
امتیاز: 0 0
لینک نظر
درود بر شما دوست عزیز
من در وبلاگم مطلب کوتاهی درباره جایگاه زن در دین زرتشت نوشتم لطفا" اگر علاقه دارید آن مطلب را بخوانید و دیدگاهتان را بیان کنید.
با تشکر از شما دوست عزیز[گل]
جمعه 8 بهمن‌ماه سال 1389 06:26 ب.ظ
خاتون
امتیاز: 0 0
لینک نظر
یه سوال بی ربط:
چه جوری میتونم برات خصوصی بزارم مومو جان؟
پاسخ:
از ارسال نظر خصوص پیش عکسم
یا از تماس با من بالا
جمعه 8 بهمن‌ماه سال 1389 08:41 ب.ظ
نینا
امتیاز: 0 0
لینک نظر
من همیشه پاهای رقصنده ها رو دوست داشتم
ولی این یه حس عجیبی داشت
زن درونت خیلی سرگشته هست
پاسخ:
آخ که چه خوب فهمیدی...
گرفتارم از دستش! گرفتاااااااااااااااااااااااار
جمعه 8 بهمن‌ماه سال 1389 09:58 ب.ظ
روح سرگردان
امتیاز: 0 0
لینک نظر
سلام آدم یاد نقاشیهای ادگار دگا میافته وقتی از بالرینها نقاشی میکرد...ی آپ کوچولو هم دارم
شنبه 9 بهمن‌ماه سال 1389 12:17 ق.ظ
مجتبی
امتیاز: 0 0
لینک نظر
اگه توجه کنی گاهی اوقات لامصب بیشتر عمق فاجعه(!)رامیرسونه تا لامذهب!
شنبه 9 بهمن‌ماه سال 1389 01:39 ق.ظ
س.
امتیاز: 0 0
لینک نظر
من چایی رو بیشتر ترجیح میدم تا قهوه :D اونم با لیمو تو کافه رستوران .......
زیبا بود
دوستان گفتن کلامت تغییر کرده
امیدوارم که روحیاتتم کمی تغییر کنه
موفق باشید
شنبه 9 بهمن‌ماه سال 1389 12:48 ب.ظ
علیرضا
امتیاز: 0 0
لینک نظر
باید آن قد به دور خود می گردوندیش تا گیج بشه و به تسخیر تو در می آمد
شنبه 9 بهمن‌ماه سال 1389 03:24 ب.ظ
ایران دخت
امتیاز: 0 0
لینک نظر
وای مومو چقدر چیز نوشتی تو این چند روزی که من نبودم.....
راستی یه جمله خیلی قشنگی نوشتی :وقتی جبری می شکند! و چیزی تازه تجربه می شود...چه حس سبکی دارد!

تجربه اش کردم.... واقعا قشنگ توصیفش کردی.. واقعا لذت بردم...
شنبه 9 بهمن‌ماه سال 1389 03:51 ب.ظ
رها پویا
امتیاز: 0 0
لینک نظر
سنرم پاهای بی قرار! همون
restlessness leg syndrome؟

چه چرخ زدن و رقصیدنی! چه آشوبی
یکشنبه 10 بهمن‌ماه سال 1389 03:12 ب.ظ
azad
امتیاز: 0 0
لینک نظر
سلام
چند وقتی که من نبودم شما هم دچار اصلاحات کلان در نوع نوشتن گشته اید. حالا عادت میکنم.

استاد این نمره های ما رو اعلام کنید به خدا زندگی برامون جهنم شد از فرط استرس!
یکشنبه 10 بهمن‌ماه سال 1389 03:17 ب.ظ
کرگدن
امتیاز: 0 0
لینک نظر
ما که کاری نمی کنیم که خسته بشیم !
پشت میز فکستنی پوسیده از خستگی سالیان نشستیم
و همچنان کارمندیم و کار می مندیم ...
شما که استادید خسته نباشید !
یکشنبه 10 بهمن‌ماه سال 1389 04:55 ب.ظ
سارا
امتیاز: 0 0
لینک نظر
سلاااااااااام استادنا!
یه حس خاصی داشت خوندن این پست! یه حس مبهم نمی تونم توضیح بدم!
اما نوع نوشتنتون زیبا بود! خلاقانه...
یکشنبه 10 بهمن‌ماه سال 1389 05:48 ب.ظ
م . ح . م . د
امتیاز: 0 0
لینک نظر
سلااااااااااااااااااام عمه جان ... خوبی ؟!

حسابی درم برات تنگ شده بود ... کلی هم حرم به یادت بودم ... امیدوارم خوبه خوب باشی
دوشنبه 11 بهمن‌ماه سال 1389 11:59 ب.ظ
مهدی موسوی
امتیاز: 0 0
لینک نظر
سلام دو پست اخیر رو خوندم
و خوشم آمد از زبان و فضا سازی و شخصیت پیدازی ها
لینکت رو اضافه کردم
سه‌شنبه 12 بهمن‌ماه سال 1389 06:26 ق.ظ
بهروز(مخاطب خاموش)
امتیاز: 0 0
لینک نظر
تازه امشب چند تا از فایلا صوتی شب یلدا رو دانلود کردم....صداتون فوق العاده اس.
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیک :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد