X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل

مومو

الهام نیستم

من الهامم!

اما الهامی در کار نیست!

این روز ها از وحی و پیام های الهی و الهام به دل خبری نیست!

این روز ها اسماعیلم!! قربانی تعهدی که روزی با خودم بستم...برای زندگی! ساده لوحانه ، اما الهامی در کار نبود تا از ناکجا گوسفندی بیاید برای قربانی شدن به جای من!


در قربانگاه ... با دشنه... روی یک سنگ دراز کشیده ام و سرم را بالا گرفته ام... منتظر ... 

شکننده... 

آرزو هایم را بسته ام و در بقچه ای زیر پایم گداشته ام... همراه من دفنشان کنید...شاید اگر حشری باشد به دردم بخورند!



من الهام نیستم!

اسماعیلم در قربانگاه بی ناجی...



تاریخ ارسال: جمعه 20 اسفند‌ماه سال 1389 ساعت 01:53 ق.ظ | نویسنده: مومو | چاپ مطلب
نظرات (21)
جمعه 20 اسفند‌ماه سال 1389 02:10 ق.ظ
رویا
امتیاز: 0 0
لینک نظر

پاسخ:
مرسی
جمعه 20 اسفند‌ماه سال 1389 02:20 ق.ظ
علیرضا
امتیاز: 0 0
لینک نظر
اسماعیل نیز قربانی شد.
و در پس قربان شدنش پیغمبری را نشان سینه اش کردند.
پاسخ:
بازی بود همه اش!
جمعه 20 اسفند‌ماه سال 1389 02:41 ق.ظ
پاییز بلند
امتیاز: 0 0
لینک نظر
خداوند بعد از عیسی به زمین نمی آید
تا در قربانگاه فرزند ارزوهای انسان باشد...
.
.
.
این پست خیلی...
پاسخ:
فارغ از خود شدم و کوس اناالحق بزدم!
کو فراغ؟
بعد از عیسی و قبلش هر کسی خداست...نیست؟ و همه در قربانگاهیم! قربانی آرزوها! در مسلخ تن گرفتاریم...در قواعد بازی ...قواعدی که حتی نقشی در نوشته شدنشون نداشتیم! قانون هایی که مال ما نیستن!
.
.
.
مزخرف بود؟ یا خیلی پست بود(فتح پ ) ؟
جمعه 20 اسفند‌ماه سال 1389 10:18 ق.ظ
امیر
امتیاز: 0 0
لینک نظر
قربانگاهی در کار نیست...
انسان خود انسان را هلاک می کند برای ارضای درون خود و برای آسایش خود...
ما خود قاتلان خود هستیم...
گاه با خودکامگی و
و گاه با خوبی و پاکی خویش...
اسماعیل برخیز و به الهام درون و برنت در گذشته نیز نظری کن...
این نیز بگذرد در مسلخ زمان...
{گلی برای استادی گرامی}
پاسخ:
ممنون!
ممنون!
جمعه 20 اسفند‌ماه سال 1389 12:23 ب.ظ
کورش تمدن
امتیاز: 0 0
لینک نظر
سلام
زیبا نوشتید
پاسخ:
مهندس! نمی خوای دعوام کنی که چرا اسماعیل شدم؟
جمعه 20 اسفند‌ماه سال 1389 03:47 ب.ظ
مکتوب
امتیاز: 0 0
لینک نظر
همه مون قربانی ئیم .
همه ...
اونچه داریم میبازیم با اونچه میبریم قابل مقایسه نیست .
عمر عزیز رو به ارزون ترین قیمتها داریم میبازیم .
تازه اگر زرنگ باشیم و این میون شرافتی ، صداقتی ، غروری ، مناعت طبعی چیزی رو به مسلخ نفرستیم .
پاسخ:
همه مون!
قربانی خطای حوا و آدمیم!
همه ی فرزندان این زوج خوشبخت... هنوز و تا همیشه مکافات عمل می کشیم!
جمعه 20 اسفند‌ماه سال 1389 04:29 ب.ظ
سیمین
امتیاز: 0 0
لینک نظر
من سیمینم!
آمدم با شانه هایم برای اشکهایت!
ولی قول بده که بعد از تمام شدن اشکهایت از روی آن سنگ لعنتی بلند میشوی...دستم را بگیر و بلند شو! قول بده الهام!
پاسخ:
سیمینم! نو زرینی نه سیمین!

عادت می کنیم ..حتی به نداشتن شانه های غم خوار!

بلند می شوم... با اشک یا بی اشک!
قول می دم سیمین!
جمعه 20 اسفند‌ماه سال 1389 04:42 ب.ظ
کرگدن دل نازک
امتیاز: 0 0
لینک نظر
من زی زی ام!
من الهام را دوست دارم!
من پرتقال را دوست دارم!
آن مرد در باران نیامد!
آن مرد با اسب نیامد!
آن مرد اصلا نیامد!
پاسخ:
من الهام نیستم!
من زی زی را دوست دارم!
من پرتقال را عشق می ورزم!!!!!!
آن مرد در باران می خواست بیاید!
آن مرد پیاده بود !
آن مرد بی کفش روی سنگلاخ داشت می آمد!
آن مرد پاهایش را روی سنگ ها جا گذاشت!
آن مرد دیگر نمی توانست بیاید!
جمعه 20 اسفند‌ماه سال 1389 11:21 ب.ظ
میکائیل
امتیاز: 0 0
لینک نظر
چو اسماعیل هم باشی ... بهایت بیش از قربانی است ..
و دنیا دنیا است فرزندان اسماعیل بهایشان در کف دست دادند و قربانی شدند ....

نه الهام باش و نه اسماعیل ... جز ادمی هیچ نباش ... چون این مسلخ جز قربانکده خویشتن نیست ...

و انکه جز برزخ به دست خویشتن نسازی و خشت های خام بر دیوار تخیل نذاری ...
باز در دستان توست هر آنچه خواهی
از بهشت سازی......
پاسخ:
خویشتن زن های کشورم خیلی وقته مرده!
حتی یادشون نیست چه رنگی دوست دارن؟! سیاه قسمتشون از این همه زیباییه!

ولی قبول دارم... تو دست منه چی بسازم! اگه دلم به هر بهانه ای نلرزه و کوتاه نیاد!
جمعه 20 اسفند‌ماه سال 1389 11:43 ب.ظ
مکتوب
امتیاز: 0 0
لینک نظر
اصلن میدونی چیه ؟‌
چرا همه مون زیر تیغ موندیم ؟ چشم به راهیم که یه گوسفندی برسه و ناجی ما بشه ؟
شاید باید اینبار طور دیگه ای بنویسیم قصه رو ؟‌
نه گوسفند ناجی کسی بشیم و نه اسماعیل قربانی وحی الهی ؟
چرا بلند نشیم و چاقو رو از دست این پیرمرد نگیریم ؟‌ چرا شک نکنیم به اونچه معتقده بهش الهام شده ؟‌ شاید اشتباهی فهمیدی پیرمرد ؟‌ کدوم خدا به تو این صلاحیت رو داده که منو بیگناه قربانی تقرب و نزدیکی (( خودت ))‌ به خدات بکنی ؟ که بری بهشت ؟ ای مقام ؟ ای معزززم ؟
بی ربط بود نه ؟‌
ببخشید .
گاهی یه کوچولو زنجیری میشم .
پاسخ:
خیلی خوبه زنجیری شدن!!
کلاس نمیذاری مهندس شیرزاد؟
منم بدجوری هوس زنجیری شدن و زنجیر پاره کردن زده به سرم.
شنبه 21 اسفند‌ماه سال 1389 12:19 ق.ظ
امیر
امتیاز: 0 0
لینک نظر
سلام استاد
چقدر تغییر
پوسته جدیدت مبارک...
پاسخ:
عیده دیگه!
گول خوردیم!
شنبه 21 اسفند‌ماه سال 1389 01:00 ق.ظ
تیراژه (مهرداد)
امتیاز: 0 0
لینک نظر
سلام

قشنگ بود!
پاسخ:
سلام!
اصولا غم قشنگه!
شنبه 21 اسفند‌ماه سال 1389 03:56 ب.ظ
کاروان
امتیاز: 0 0
لینک نظر
الیه عزیز الیه دوس داشتنی که الان شدی اسی در قربانگاه
قربانی تم بی چک و چانه
این کلماتیم که مینویسی کم از الهام نداره ها!
قشنگه
پاسخ:
ممنون...
همه ی ما هم ابی هستیم با دشنه برای اسی ...هم اسی هستیم تسلیم بعضی ابی ها!!
بعضی ها مثه من هم ابی ان هم اسی هم الی... مشکل فک کنم از این آخریه است ...کمیتش لنگه!

ممنون کاروان جان!
چرا آدرس نذاشتی؟
یکشنبه 22 اسفند‌ماه سال 1389 02:44 ق.ظ
من
امتیاز: 0 0
لینک نظر
الهام بی الهام یا اسماعیل بی ناجی هرچیزی که باشی فقط میتونی با باز کردن بقچه ی زیر پات که به اون چیزی که میخوای برسی
دوشنبه 23 اسفند‌ماه سال 1389 02:09 ق.ظ
خاتون
امتیاز: 0 0
لینک نظر
خدا خیر دو چندان دهاد که این قالب را تغییر نمودی!
دوشنبه 23 اسفند‌ماه سال 1389 02:49 ق.ظ
امتیاز: 0 0
لینک نظر
اما من شما رو میشناسم !
اشتباه میکنید !
الهامید.
از دیر به دیر آپ کردنتون شناختم !
دوشنبه 23 اسفند‌ماه سال 1389 02:50 ق.ظ
مکتوب
امتیاز: 0 0
لینک نظر
و از اسم عجیب وبلاگتون که نمیدونم یعنی چی
دوشنبه 23 اسفند‌ماه سال 1389 08:13 ق.ظ
سارا
امتیاز: 0 0
لینک نظر
سلام استاد

دوشنبه 23 اسفند‌ماه سال 1389 02:25 ب.ظ
فانی
امتیاز: 0 0
لینک نظر
الهام!دنیا پر از گوسفنده!اما تو اسماعیل مسئولیت پذیری هستی!
دوشنبه 23 اسفند‌ماه سال 1389 03:39 ب.ظ
نینا
امتیاز: 0 0
لینک نظر
اینجا چرا اینجوری شد
دوشنبه 23 اسفند‌ماه سال 1389 06:10 ب.ظ
دختری که حرفهایش را نمیخورد
امتیاز: 0 0
لینک نظر
بیا حدس بزن!!!!!!!!!!
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیک :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد