X
تبلیغات
نماشا
رایتل

مومو

روزی که خوش گذشت

کافه گودو! نزدیک میدون ولیعصر! همین جا که می بینین تو نقشه گوگل بغل دست ایران فیلم! (تو ادامه ی مطلب هس نقشه!!! )

خیلی خاصه محیطش... مشتریاش، بوی دغدغه های  انسانی می دن! رنگ کاهگله و پر از وسایل قدیمی حتی تیر های چوبی که ده بیست سانت مونده به سقف بیرون زدن از دیوار!

همه جا پر از همهمه است و دود سیگار! این همه سیگاری خوشگل تا حالا یه جا ندیده بودم خداییش!

از در که میرم تو ...مثه مسخ شده ها تا ته سالن می رم! کم مونده برم اونور پیشخون رسما که یهو یه آقای خوشتیپ! بهم می گه بفرمایین!..."یه قهوه ترک لطفا ! " و مثل ناشیا می شینم همونجا رو اولین صندلی پشت به پیشخون! البته جای بهتری هم نیست! از بس شلوغه همه صندلی ها پرن! میز و صندلی ها همه هم تیپن اما مشتری ها هر کدوم یه تیپن!

 روی میزا رومیزی های چهار خونه قرمز انداختن ...معلوم نیس زیر اون رومیزی ها چه خبره و کی چی کنده کاری کرده! هر چند دارم از کنجکاوی (همون فضولی خودمون ! :دی) می میرم برا کنار زدن رومیزی شرم و حیا مانع می شه این کار و کنم! 

قبل از اینکه هیچ جای کافه رو ببینم یه پیرمرد کوتاه قد چش آبی که یواش را می ره و شلوار نسبتا گشادی هم پوشیده با بلوز آبی به چشمم میاد! چند برگه کاغذ گرفته دستش با یه خودکار آبی ! تا من جایگزین می شم رو صندلی میاد سراغم و یه برگه بهم می ده که روش با خط عجق وجق نوشته فال قهوه... هاله ...کف دست ... 4000 t  و طلسم آرامش (مجانی)!!!! :دی 

موهاش سفید سفیده و تا روی گوشاش و گردنش میاد ... می شینم پای صحبش ... فرهنگی بوده! معلم زبان! ولی الان... دیگه کار نمی کنه برا آموزش پرورش. به قول خودش بیرونش کردن ... اینجا جای راست گفتن و صادقانه زندگی کردن نیس! نباید بگی از چی خوشت میاد از چی بدت میاد! اگه بگی کارتو از دس می دی ... 

 عمو فرهاد  برای دخترای جوون فال می گیره! و از عاشقی و حل شدن مشکلاتشون براشون امید می بافه!  

یه سیگار روشن می کنم و می شینم به تماشای مردم و سیگاری ها رو می شمرم ... یک، دو ، سه ...اووووه! یه عالمه ... هنوز به وسط سیگار زبون بسته نرسیدم که یه آقای مو بور قد بلند  میاد تو ... مسئول کافه یواشکی سر میزایی که سیگار دارن می کشن میره " آقای اماکن اومده...لطفن سیگارتون رو خاموش کنین ... معذرت می خوام ببخشین! " 

آقی اماکن نشسته و زل زده به من! منم یه کتاب از تو کیفم در میارم و زل می زنم بهش!!( به کتابه!! )

یه نیم ساعتی طول می کشه تا آقای اماکن بره ... 

عمو فرهاد رو صدا میکنم تا بیاد و فال منم بگیره! البته یه جورایی نمی دونم چه فایده ای داره آدم زودتر از چیزی که باید ، بدونه چی قراره بشه! اما فضولیه دیگه! شاخ و دم که نداره!


" خانوم می دونی چیه .. تو همیشه به همه از بالا نیگا می کنی خانوم!! ( خوب البته از متوسط دخترا شاید یه کم بلن تر باشم!!! ) همین باعث میشه مردم ازت حساب می برن ... (این به خاطر زورمه احتمالا ..فک می کنن زنان آهنینی چیزی ام ) و بهت زیاد نزدیک نمیشن خانوم! ( با خودم فکر می کنم که یعنی راس می گه ... یادم باشه رفتم خونه دو سه تا فیگور بگیرم ببینم اوضاع ماهیچه پاهیچه چجوریاس!!؟ ) ... خانوم انگشتات بلنده .. کار هنری می کنی؟ کلفتم هست! یعنی قوی هستی... کارت چیه؟ معماریه خانوم؟ خوبه .. همین کار برات خوبه خانوم!  برات شهرت میاره (اصلن برا مشهور شدن امدم معماری بخونم! :دی) ... پول میاره ... وضعت خوبه بالاتر از حد متوسطی ( تو کیفم رو چجوری دید؟ بابا اینا قرضین مال من نیستن که! :دی) ولی میلیاردر نمی شی خانوم! (ای ..بابا! اینم که فکر و ذکرش پوله...جان من بذار میلیاردر شم ...خوبه ها... یه خونه می خوام که از اتاق خوابش بتونم برم تو استخر و سونا و جکوزی... همین!) 

چن تا عشق داری تو زندگیت خانوم ... (خووووببب چشمم روشنننن ) یا تو زیادی قوی هستی یا اونا زیادی ضعیفن ... ( بخشکی شانس! ) اما خیلی قدرت داری خانوم! پیشت کم میارن خانوم ... (عجب! از بس که من قدرت دارم .. نمی دونم کجا بریزم! ) اهل ازدواج مزدواجم نیستی خانوم! ( کلن با خودم ازدواج می کنم یا کردم و خودم خبر ندارم یعنی؟!!! )

رنگ هاله ات نارنجیه! زرده!!  این از هوش زیاده خانوم ... (یعنی مرده شخصیت خودم شدم!!!) خط عمرت متوسطه 70-75 سالی عمر می کنی و بعدم به خاطر هوش زیادت ( ای جانم!)  ... دچار مشکلات تفکری می شی خانوم (مرور می کنم که فلاسفه و دانشمندا و معمارا چجوری مردن تو زندگیشون و چن تاشون از مشکلات ذهنی جان به جان آفرین تسلیم کردن و تسلیم می شم از بس مستعد و با هوشمممممم!!!! :دی) وای خدایاااا ... چقد خندیدم! یعنی به زور جلوی سنکوب کردن خودمو گرفته بودم! 

با مزه بود کلن فالش.. الان می فهمم که چرا دختر و پسر می شینن تا براشون فال بگیره عمو فرهاد! و بهشون اطمینان بده که خیلی باهوش و قوی ان و پولدار می شن و ...می خندیدم از اول تا آخرش ... (بنده خدا شاید از دستم عصبانی شده باشه که این یارو چرا این همه می خنده! )


یه نیگا به منوی کافه می ندازم ...

همه چی توش هست .. عرقیات گیاهی و دم جوش و بستنی و سالاد و اسپاگتی! و ساعت 6 صبح هم صبحانه سرو می شه! 


 آخر منو نوشته : "هیچی........... 2000 تومن! "


 

 

  

 تصویر ورودی کافه گودو تو شب! 

همونجا که چسبیده به ایران فیلم... تابلو نداره!! سایبون داره!!!


 

 

  

پیشخون با یه عالمه پوستر نمایشگاه و تئاتر های در حال اجرا!

از جلو پیشخون می شه در قدیمی رو که بتونه مالی کردن و قهوه ای رنگش کردن دید. 

 

 

 

 

 

 

عکسای سیاه سفید رو دارین؟

همه جای دیوارش پر ایناس!

آدمای سیاه سفیدی که مشتری های دایمی کافه ان! همه اش فک می کنم شاید واقعن این آدما یه روزی اینجا اومدن! 

 

 

 

 

اینور کافه خیلی تاریکه...نیس؟ 

 

  

  

ماشین تایپ قدیمی!

کلاس سوم راهنمایی که بودم 100 صفحه ای با همچین چیزی تایپ کردم!

یادم میفته نوک انگشتام درد می گیره! 

 

 

 

  

اینم دستگاه پخش موسیی قدیمی!

بیشتر وقتا واقعن زیباترین قطعات موسیقی رو می شه ازش شنید . 

 

  

 

این ام میز بنده ی شرمنده!!! :دی  

 

 

 

   

 

از کافه که می زنم بیرون ... هوای خنک و نم زده ی بهار می زنه به صورتم ، حس می کنم صورتم باز می شه ، از تاریکی کافه که بیرون میای ... همه جا روشن تره انگار و خورشید نورش بیشتر از همیشه اس...

خوش گذشت!

جاتون خالی... 

این پست جنبه ی تبلیغاتی نداره...فقط یه گزارشه... از چن ساعتی که خوش گذشت ... 

خوش باشین...


تاریخ ارسال: دوشنبه 22 فروردین‌ماه سال 1390 ساعت 12:14 ب.ظ | نویسنده: مومو | چاپ مطلب
نظرات (16)
دوشنبه 22 فروردین‌ماه سال 1390 02:35 ب.ظ
زویا
امتیاز: 0 0
لینک نظر
همیشه به خوشی باشی بانو چه گزارش دلنشینی نوشتی
پاسخ:
ممنون زویای عزیزم!
خوش باشی همیشه.
دوشنبه 22 فروردین‌ماه سال 1390 02:49 ب.ظ
رابی
امتیاز: 0 0
لینک نظر
منم می بری؟؟؟ یاد اون شبی که دوتایی رفته بودیم بیرون بخیر...
خیلی قشنگ نوشتی.. آدم دلش می خواد دیگه...
پاسخ:
چرا نمی برم؟
اما تو از دود بدت میاد! یه جای دیگه می ریم با هم!
کدوم شب؟
دیشب؟ :دی
دوشنبه 22 فروردین‌ماه سال 1390 03:56 ب.ظ
کورش تمدن
امتیاز: 0 0
لینک نظر
سلاااااااااااام
خیلی باحال شرح داده بودی
حس کردم خودم اونجام و دارم سیگار میکشم .لی از اونجایی که من سیگار بلد نیستم بکشم فهمیدم اون من نیستمن شاید بدلمه
میگفتی فال منم بگیره ببینم پولدار میشم یا نه؟
راستی تولدم مبارک
پاسخ:
لازم نیست عمو فرهاد فال بگیره ...
شما ثروتمند هستی الانم ... با وجود هلیا بانو و دوستان خوب و روح وروحیه ی شاد!
دوشنبه 22 فروردین‌ماه سال 1390 04:32 ب.ظ
امیر
امتیاز: 0 0
لینک نظر
هوس کردم یه سر برم توژک...
یه کم شبیه اینجاست...
پاسخ:
خوب
برو! :دی
دوشنبه 22 فروردین‌ماه سال 1390 04:39 ب.ظ
امیر
امتیاز: 0 0
لینک نظر
راستی نگفتی آخرش چقد پیاده شدی؟؟؟
بگو نرخ دستمون بیاد اگه یه وختی رفتیم اونوری کم نیاریم
پاسخ:
نه!
نمی گم! :دی
دوشنبه 22 فروردین‌ماه سال 1390 08:36 ب.ظ
بهروز(مخاطب خاموش)
امتیاز: 0 0
لینک نظر
دائم به کافه(بر وزن دائم به گشت)
پاسخ:
مرسی ... شما هم همچنین!
دوشنبه 22 فروردین‌ماه سال 1390 08:37 ب.ظ
محدثه
امتیاز: 0 0
لینک نظر
همیشه خوش باشی!
ممنون بابت تبریک!
شما خودت تبریکی!
پاسخ:
بازم مبارکه!
حالا کی می نویسیش؟
سه‌شنبه 23 فروردین‌ماه سال 1390 07:39 ق.ظ
کاروان
امتیاز: 0 0
لینک نظر
ممنون مومویه خوش سلیقه
رها قشنگه
پاسخ:
ان شالله سالم به دنیا میاد ...
سه‌شنبه 23 فروردین‌ماه سال 1390 10:38 ق.ظ
امتیاز: 0 0
لینک نظر
واقعاً جالب بود، تعریف کردنت همراه با عکسات و حتی اون نقشه ی گوگل ...
پاسخ:
مرسی!
نقشه دوس دارم کلن!
سه‌شنبه 23 فروردین‌ماه سال 1390 12:28 ب.ظ
سمیرا
امتیاز: 0 0
لینک نظر
تو باید خبرنگار شهری میشدی...قشنگ گزارش میدی مومو جان....فکر کنم کافه نزدیک چهار راه ولیعصر باشه نه؟ از جلوش رد شدم زیاد
پاسخ:
ممنون سمیرای عزیزم!
درسته ..همون جاس! رفتی تو کافه ؟
سه‌شنبه 23 فروردین‌ماه سال 1390 12:58 ب.ظ
بهزاد
امتیاز: 0 0
لینک نظر
باید یه سری به این اینجا بزنم.کلی هوس کردم برم از نزدیک ببینم.
هر چند گزارش مو به مو ما رو در فضا قرار داد.
پاسخ:
حتمن خوشحال می شن ...
سه‌شنبه 23 فروردین‌ماه سال 1390 02:02 ب.ظ
عبدالکوروش
امتیاز: 0 0
لینک نظر
از اون وقتی که اسم کافه گودو و تعریفش رو شنیدم آرزوم بوده که اونجا رو ببینم.
همیشه توی ذهنم اونجا رو مجسم می کردم. با تموم جزئیاتش...
تو با این پستت آرزوی منو برآورده کردی مومو.
هر چند تصاویر زیبای ذهنی من با دیدن تصاویر واقعی کافه در هم شکست و فرو ریخت ولی باز هم ازت ممنونم که بجای من اونجا رفتی و ازش عکس گرفتی و اینجا گذاشتی.
میدونی... نشستن توی یه جای دنج و نیمه تاریک خصلت قدیمی انسانه.
باز هم مرسی رفیق.
این پستت رو خیلی دوست داشتم.
سه‌شنبه 23 فروردین‌ماه سال 1390 02:24 ب.ظ
محدثه
امتیاز: 0 0
لینک نظر
هروقت تحویلش بگیرم!
سه‌شنبه 23 فروردین‌ماه سال 1390 03:08 ب.ظ
رابی
امتیاز: 0 0
لینک نظر
یه جای دودندار بریم با هم.. اِ... یادت نیست؟ همون شب دیگه..
پاسخ:
کدووووووووووووووووووووم؟
اونشب ساعت یک؟ :دی
سه‌شنبه 23 فروردین‌ماه سال 1390 05:34 ب.ظ
امیر
امتیاز: 0 0
لینک نظر
عجبه ها
بابا نمی کیم آمارشونو دادی
بگو
می خوایم نریم اونجا مایه کم بیاریم بخوایم از برو بچ قرض بگیریم
آخه اف داره واسمون
سه‌شنبه 23 فروردین‌ماه سال 1390 09:16 ب.ظ
رابی
امتیاز: 0 0
لینک نظر
آره دقیقا همون شب ساعت 1... دو تا نابغه و شام و متعلقات... ولی انصافا خوش گذشت.. یادش بخیر.. بازم بیرون می خوام
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیک :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد