X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل

مومو

پایان دو زنجیره قتل!

"می شه در رو ببندی؟ ...  ، تا من قهوه درس می کنم ، پنجره ها رو هم لطفا ببند! " صدای پاشنه های باریک و بلند یه کفش زنونه و تق تق پاشنه ی پهن و خشن کفش مردونه که دارن از هم دور می شن میاد ... زن ، با آرامش و لوند ، راه می ره ... از روی صدای کفشاش می تونم حرکت بدنشو و پاهاشو حس کنم کل تنش می رقصه ، یه لحظه وا میسته ... شاید از پنجره داره بیرون و نگا می کنه تا مطمئن بشه کسی ندیدتشون !

***

. ..یک کمی هوله و لرزون از آشپز خونه بلند بلند داره حرف می زنه  " پرده ها ...پرده ها یادت نره ... باید عوضشون کنم . اینا زیادی نازکن! مثل حریرن ... نور رد می شه ازشون!  ....خوب خوبه ... کجا بودیم؟ ... آهان ... یادم افتاد..  " مرد یه ریز حرف می زنه ...  می خواد زن تمام توجهش به اون باشه و احساس امنیت کنه ، احساس گناه می کنه؟ نه اصلن!  "حقشونه با اون تن و بدن بلوریشون لامروتا ... "


***

همه ی حواسش پیش مرد ه است ، شاید حتی دو تا چشمم پشت سرش داشته باشه !! ولی واقعا  نیازی به این همه تلاش و حرافی ، برای تو دل برو بودن نیس ... مرد ، فقط خودشو بیشتر و بیشتر لو می ده و ذات هوس بازشو نشون می ده ، همین ! و زن لبخند می زنه ... لبخندی که تموم نمی شه ... لبخندی که انگار روی صورتش نقاشی شده ، لبخندی که از هیچ جا نمی یاد ، نه از قلب ، نه از فکر و نه از رضایت و شادی ...شاید با رژ لب براق و خوشرنگ اینو روی صورتش کشیده باشه !

***

کمی عرق کرده ... هوله ، ولی به خودش مسلطه! اولین بارش نیس که ... ولی این یکی بد مصب خیلی تیکه است! لباش می خنده .. مثل آب نبات آلبالوییه رنگش ... اینقدر قویه رنگ لباش که وقتی نیگاش می کنه دهنش طعم ترش و شیرین می گیره و بوی آلبالو می پیچه تو دماغش ... از تو کشو شیشه ی قهوه ای رو در میاره و با دقت چن قطره از مایع توش می ریزه تو قهوه ... چن قطره کافیه ... بیشتر واقعا لازم نیس ... تا یکی دیگه از دلبرکای آلبالویی ،تا آخر عمر ، فقط و فقط مال خودش بشه! 

***

می شینه روی کاناپه...توی این تاریک و روشن ...اثاثیه رو نمی شه خوب دید ... براش مهمم نیس که بدونه چی هست تو اتاق و چی نیس ... تنها چیزی که براش مهمه کاریه که می خواد انجام بده و هدف بزرگتری که براش تلاش می کنه!  زن پاکت سیگارشو در میاره ... بازش می کنه و سیگاری رو که از قبل دستی پرش کرده رو نیگا می کنه و سیگار بغل دستیشو بر می داره برا خودش ... بسته سیگارش نصفه اس.. فندک طلایی رنگ شو عادت داره می ذاره تو بسته ی سیگارش... سیگار و می ذاره رو لبشو و ته فیلترو خیس می کنه با زبونش و با یه پک عمیق آتیش می زنه به جون سیگاره!


***

مرد با خودش تکرار می کنه .. دست راستی مال منه دست چپی مال اون ... با دسمال پیشونیشو پاک می کنه و سینی رو بر میداره ... "قهوه آمادست ...شیر نداشتم ببخشید ولی شکر ریختم توش ... البته شیکر دونم آوردم! اگه به نظرت شیرینیشش کم بود می تونی اضافه کنی بهش ... تنهایی سیگار می کشی خانومی ؟ پس سهم ما چی ...خوش به حال فیلتر این سیگار لا کردار که رو لبای تو ئه..."


***

پاکت سیگارشو در میاره ... سیگاری که از قبل دستی پرش کرده رو یک کم بیرون می کشه و اشاره می کنه رو لباش لبخند نقاشی شده و چشاش می گن بفرمایید ... 

***

مرد سیگار و میذاره کنج لبش و با فندک طلایی روشنش می کنه ...


***

چشما و رگ گردنش رو چک می کنه! جای نگرانی نیست ..، کارش تمومه ! شرش از سر دنیا کم شد! 

بد نیس قبل از رفتن یه خستگی ای در کنه شایدم یه یادگاری برداره برا خودش ! فنجونای طلایی ، با فندکش ست می شه ! یادگاری خوبیه ... قهوه ی فنجون دست چپی رو سر می کشه و جای رژلب آلبالوییش می مونه رو لبه ی فنجون ... 



تاریخ ارسال: سه‌شنبه 30 فروردین‌ماه سال 1390 ساعت 04:31 ب.ظ | نویسنده: مومو | چاپ مطلب
نظرات (35)
سه‌شنبه 30 فروردین‌ماه سال 1390 06:23 ب.ظ
امیر
امتیاز: 0 0
لینک نظر
کمی خواندنش سخت بود اما ساختارش در حد کیفیه بالایی بود
بخصوص نکات جذابی که توش نهفته بود و پایان زیباش...
بهت تبریک می گم برای این تحول..
بازم دمتون گرم استاد
یا علی
پاسخ:
مرسی ...
حس کردم شاید خوندنش سخت باشه! ولی اینجوری بهتر بود به نظرم!
ارزش دو بار خوندن داشت؟
نکات جذاب کجاهاش بود اونوقت مهندس؟
پایانش که خداییش زیباس ...
دو تا قاتل زنجیره ای که همدیگرو مسموم می کنن!
مثه خیلی زنا و مردا که همدیگه رو مسموم می کنن!!!!
مرسی!
دم شما هم گرم!
یا علی
سه‌شنبه 30 فروردین‌ماه سال 1390 06:31 ب.ظ
الی
امتیاز: 0 0
لینک نظر
با اینکه قتله... ولی خیلییی خوشمان آمد..
پاسخ:
قابل نداشت مهندس
سه‌شنبه 30 فروردین‌ماه سال 1390 08:18 ب.ظ
امیر
امتیاز: 0 0
لینک نظر
شک نکن که ارزش سومین بار رو هم داشت
و اما نکات جذابی مثله تفکر داخل ذهن افراد که به بیان نمی رسه اما در ذهن تکلم می کنه اونم از این نوعش با نگرشی بد بینانه و کمی همراه با بی رحمی و...
کلا حال کردم باهاش
دم شما هم گرم خانوم مهندسه استاده گرانقدره خوش قلم...
یا علی
پاسخ:
ارزش چهارمین بارو چی؟ (داستان تکراری سنگ پای قزوین بازم تکرار شد!)
اصولا نگرش بیرحمانه و بدبین خیلی جذابه قبول دارم ... بخصوص اگه زیر پوستی باشه و از گوشه ی چشم یه نگاهی هم ... ....
به هر حال خوشحالم که دوست داشتی .
دم شما هم گرم آقای مهندس مهربان
علی یارت ...حق نگهدارت!
سه‌شنبه 30 فروردین‌ماه سال 1390 08:24 ب.ظ
پری کاتب
امتیاز: 0 0
لینک نظر
اصولن از نوشته های تهوع بر انگیز پست مدرن خوشمان میاید
مخصوص اگر کار الی خودمان باشد به دو بار خوواندنش می ارزد
اما این روزها ضمیرت بس آشفتس رفیق؟
پاسخ:
آآخ گفتی پری ... تهوع برانگیز...پست مدرن! حالا واقعن هر دوی اینا بود؟
ما رو چه به نوشتن پری جان!
آره دکتر جوون! آشفتس ... چی تجویز می کنی؟
سه‌شنبه 30 فروردین‌ماه سال 1390 10:27 ب.ظ
بهروز(مخاطب خاموش)
امتیاز: 0 0
لینک نظر
این از خودتون بود...؟
عالی بود.
پاسخ:
بله مهندس جان!
فک کنم از خودم بوود!
شمام قتل دوس داری ظاهرا! :دی
سه‌شنبه 30 فروردین‌ماه سال 1390 11:53 ب.ظ
یک زن زیبا
امتیاز: 0 0
لینک نظر
من برگشتم با آدرس جدید
لینکت کردم
مو مو
چرا این روزها همه عین قاتل های زنجیره ای پست می زنن؟
عجیب نیست؟
جامعه اینقدر بوی مرگ می ده؟
پاسخ:
کار خوبی کردی زیبای من ... جات خیلی خالی بود!
لینکتو اصلاح می کنم عزیزم. و بابت لینک هم واقعا ممنون .
همه یعنی کی؟ :دی
لابد می ده دیگه! (بوی مرگ! )
چهارشنبه 31 فروردین‌ماه سال 1390 12:01 ق.ظ
مرجان
امتیاز: 0 0
لینک نظر
سلام
به به همکار میباشیم؟!
آخ جون یه معمار دیگه پیدا کردم اینجا!
وای این عکس ماژیکات تو پست قبل چه باحاله۱اتفاقا همین الان از کلاس میام و داشتم به این فکر میکردم که تاچ از کیو کالر بهتره فردا برم یه سری دیگه تاچ بخرم!
یکی از غصه های من بعد از اتمام دوره ی لیسانس همین بود که با این ابزار دوست داشتنی دیگه کم کار میکنم که به لطف کنکور دوباره رفتم سراغشون!
خوشحالم که اینجا باهم آشنا شدیم
پاسخ:
آره جونم!
پیدا کردی...
اما نه!
من تو رو پیدا کردم!
آره تاچ بهتره... کنکور چی؟
من هفته پیش کنکور دادم!! جااااااااااات خالی . با اون حوزه مون
منم خوشحالم!
چهارشنبه 31 فروردین‌ماه سال 1390 02:05 ق.ظ
کیانا
امتیاز: 0 0
لینک نظر
خیلی فوق العاده بود یعنی یه چیزی فراتر از فوق العاده...محشربود
کم پیش میاد مطلبی منو جذب کنه اما این واقعن منو جذب کرد.
تبریک میگم به خاطر این قلم عالیتون
پاسخ:
الان من موندم ... خجالت بکشم ...جواب کامنت بدم.... چیکار کنم؟
شرمنده کردی بانو!
خوشحالم که خوشت اومد!
و خوش اومدی اینجا!
چهارشنبه 31 فروردین‌ماه سال 1390 09:41 ق.ظ
ا.ز
امتیاز: 0 0
لینک نظر
من اصولا؛ زیاد اهل مطالعه نیستم ُ یعنی تقریبا؛ خودمو با چیزایی مشغول کردم که مسیر زندگیمو از این راه پیچونده . اما از این به بعد هر روز مشتاقانه واسه خوندن به این وب لاگ سر خواهم زد
پاسخ:
مهندس چراااااااااااااااا؟ اصولن ، تقریبن زیاد اهل مطالعه باشید!
حالا زیادم نشد یه کم باشید دیگه...
ما که کلن خودمون پیچونده شدیم گاهی دو صفحه ای داستانی ، جکی چیزی می خونیم!
منو تو معذوریت اخلاقی ، وبلاگی نویسندگی گذاشتیا مهندس جااان! من هر روز چجور آپ کنم برا شما؟ لا اقل یه روز در میونی ...چیزی ...
اما به هر تقدیر ....
من خوشحالم که تونستم گامی بردارم برای آشتی دادن یک هموطن با مطالعه! همشهـــــــــری!
چهارشنبه 31 فروردین‌ماه سال 1390 11:55 ق.ظ
رها پویا
امتیاز: 0 0
لینک نظر
چقدر خوب نوشتی مومو جان
جالبه جفتشون هم به پست هم خوردند
ای روزگار لعنتی!!!!!!!
پاسخ:
مرسی رهای گلم!
آره ...دیدی؟
از دست این روزگار لا کردار!
چهارشنبه 31 فروردین‌ماه سال 1390 12:07 ب.ظ
حورالعین اوجاقی
امتیاز: 0 0
لینک نظر
سلام عزیزم

مثل همیشه سراسر احساس بود

جنائی هم که شده میدونی که قشنگ می نویسی خیلی عالیه قلمت خاص و نابه مامان

واقعا لذت میبرم خالی حس مامان بودن
پاسخ:
ماست بندی شغل خوبیه مامان؟!!
چرا ماست بندا به ماست خودشون ترش نمی گن؟

زیاد تعریف کنی اعتماد به نفس ماست زیاد می شه!!! :دی بیشتر می بنده ها!
چهارشنبه 31 فروردین‌ماه سال 1390 12:12 ب.ظ
گل گیسو
امتیاز: 0 0
لینک نظر
سلام
من بار اوله که اومدم بلاگتون
خیلی زیبا بود داستانتون
توصیفاتون طوری بود که آدم میتونست شخصیتهای داستانو تو ذهنش تجسم کنه
مرسی
با اجازه لینکتون کردم
پاسخ:
مرسی گل گیسو جان!
لطف کردی عزیزم ...
چهارشنبه 31 فروردین‌ماه سال 1390 12:54 ب.ظ
زویا
امتیاز: 0 0
لینک نظر
اوه چه داستان جنایی تر و تمیزی

دست جفتشون درد نکنه

بانو حسابی گل کاشتی با این داستان زیبا
پاسخ:
جنایت تمیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــز!
به به!

دست شمام درد نکنه!
قربون شما بانو جان ، گل شمایین با احساس پاک و لطیفتون.
چهارشنبه 31 فروردین‌ماه سال 1390 01:20 ب.ظ
رابی
امتیاز: 0 0
لینک نظر
خیلی دوستش داشتم... جدیدا همون چیزایی مینویسی که من خیلی خیلی خوشم میاد...غافلگیری آخر نوشته...
ذهنیتتو دوست دارم مومو.. زیاد..زیاد...خودتو بیشتر... :*:*
پاسخ:
منم دوستت دارم مهندس!
جدیدا از قتل خوشت میاد؟
غافلگیرم آخر نوشته؟
کلن من ذهن دارم دوستش داشته باشی؟
هر کی ندونه یووو که می دونیییی!
خودتم بیشتر!
چهارشنبه 31 فروردین‌ماه سال 1390 01:44 ب.ظ
کاروان
امتیاز: 0 0
لینک نظر
ممنون دست بوسن و هر وقت میبنمشون در حال خوردنن
آخرین اسمهایی که کاندید هستند
۱- رها
۲- شنیا (با کسر شین) اسم کردیه
۳- شیفته (البته احتمال ضعیف)
پاسخ:
سلامت باشن!
آخراشه دیگه...
چیزی نمونده بابا شین!
اسمای قشنگین ... همه ... امیدوارم نی نی دوس داشته باشه اسمشو .
چهارشنبه 31 فروردین‌ماه سال 1390 02:31 ب.ظ
مرجان
امتیاز: 0 0
لینک نظر
خب اصلا دوتایی همو پیدا کردیم
مهم اینه که پیدا کردیم
کنکور ارشد دیگه سراسریشو بهمن دادم الان منتظر آزادم و فقط کلاس اسکیس میرم یه عالمه هم هر هفته تمرین دارمممممممم
آخه چرا معماری رو از پیوستگی برداشتن؟؟؟؟؟؟
پاسخ:
آآآآآآآآآآآره!
مهم هموه که گفتی.
خسته نباشی!
کرم بود دیگه! باید یه جوری دفع شر می کردن! :دی
پیش کی می ری کلاس اسکیس؟
چهارشنبه 31 فروردین‌ماه سال 1390 03:11 ب.ظ
کورش تمدن
امتیاز: 0 0
لینک نظر
سلام استاد
قاتل زدی دوتاشون رو کشتی؟چجوری دلت اومد؟
عالی نوشته بودی
یکی از بهترین متنهایی بود که از شما خونده بودم
بازم بنویسید
بازم میگم خیلی خوب بود
پاسخ:
سلام و دروووووود
الان من قاتلمدیگه؟
پشت دیوار بودم! فقط شنیدم یه چیزایی.
مرسی مهندس...
شرمنده کردین!
چشــــــــــــــم! چون شما دستور فرمودین ... چشم.
چهارشنبه 31 فروردین‌ماه سال 1390 06:56 ب.ظ
پارسدخت
امتیاز: 0 0
لینک نظر
مومو جان علی بود
جدی میگم
خیلی لذت بردم
و البته حسش کردم
.
.
ولی جون من ... من قلبم با باتری کار میکنه یکم رمانتیک تر بنویس توروخدا
اگه افتادم اینجا جنازم موند رو دستت چی؟
.
آخ باتری قلبم
آخ تومور مغزیم
پاسخ:
از کجا فهمیدی تغییر جنسیت دادم؟
علی بودم...الی شدم!
مرسی که حس کردیمون!
.
.
.
ما خودمون قلبمون با باتری کار می کنه!
البته چند گانه سوزه!!! بنزین و گازوولین و نفت و گاز و برق شهری و باتری و تخم مرغ مارک دار!
با توجه به نرخ روزانه ی انرژی سوختشو عوض می کنیم!

والا پارسدختی که من می شناسم بیدی نیس با این بادا بلرزه !
حنات اینجا رنگ نداره!
چهارشنبه 31 فروردین‌ماه سال 1390 06:58 ب.ظ
پارسدخت
امتیاز: 0 0
لینک نظر
اون بالاای علی نیستا
مثلا قرار بود بنویسم عالی بود
گلاب به روت مشکل بی سوادی دارم ... نتیجش میشه این
پاسخ:
گلاب به روت درد مشترکه!
من که رد پام همه جا هس!!!
چهارشنبه 31 فروردین‌ماه سال 1390 11:26 ب.ظ
نیما
امتیاز: 0 0
لینک نظر
خیلی قشنگ بود . میدونستم یه روز اینقدر خوب میشی . خیلی عالی مینویسی عمه . واقعا خوشحال شدم بعد خوندن این پست !
پاسخ:
عمه جاااااااااااااااااان!
مرسی...
راستی اخیرا با روح هیچکاک ارتباط بر قرار کردی عمه؟
پنج‌شنبه 1 اردیبهشت‌ماه سال 1390 12:30 ق.ظ
مکث
امتیاز: 0 0
لینک نظر
رژ آلبالویی؟ قهوه؟ یا چای؟ شرش مگه اینطوری کم می شه؟ اگه مثل سوسک تخم ریزی کرده باشه چی؟
پاسخ:
فعلا که مثل سوسک تخم ریزی کرده و مثل موریانه داره همه چی رو می جوه!
انسانیت اعتماد دوستی ...
اما مهم نیس!
بالاخره خودشون از پس خودشون بر میان!
عزیزی رو می شناسم که همش می گه ؛یهروز همه چی درس می شه ... همه چی خوب می شه! ؛
پنج‌شنبه 1 اردیبهشت‌ماه سال 1390 04:21 ب.ظ
مرجان
امتیاز: 0 0
لینک نظر
پیش آقای شقاقی
خانه ی معمار البته قبلا هم تو مرکز معماری شاگردش بودم
بسیار بسیار استاد خوبیه
شما هم کنکور داری آیا؟
پاسخ:
من دو سال پیش کنکور ارشد دادم عزیزم!
الان پایان نامه ارشدم رو دارم روش کار می کنم.
امسال کنکور دکترا دادم... اونم چه کنکوری!
پنج‌شنبه 1 اردیبهشت‌ماه سال 1390 04:49 ب.ظ
مرجان
امتیاز: 0 0
لینک نظر
خب خوش به حالت یه گام اساسی جلو تر هستی
انشا...قبول میشی
میدونی من دوست دارم زودتر برم سر کارررررررررر
درس چیه آخه!نصف رشته ی ما عملی تعریف میه!
پاسخ:
خوب...راستش دوره ی ارشد دانشی به دانش معماریت اضافه نمی شه!
همه اش فلسفه ی هنر و این چیزاست!
پس زیادم گام اساسی نیس!
عشق می خواد!
و سری که برا درد سر درد کنه...
پنج‌شنبه 1 اردیبهشت‌ماه سال 1390 11:04 ب.ظ
مرجان
امتیاز: 0 0
لینک نظر
آخ که همین الان این جوابتو نشون مامانم میدم!!
چون فقط و فقط برا دل اونه که میخوام کنکور بدم
من هی میگم ارشد تکرار همیناست من میخوام کار کنم میگه نه اول ارشد!
راستی مجله ی طراح رو تا حالا دیدی آیا؟!
اگه ندیدی ببین بد نیست.نوپاست ولی خوبه و حرفای جدیدی نسبت به سایر مجلاتی که همش تبلیغات شده داره.منم یه کوچولو همچین یه کوچولو اونجا می نویسم
پاسخ:
سلام!
می خوای مامان منو ترور کنه مهندس؟
بشین درستو بخون!
مجله ی طرح رو هم دیدم! کار خوبی می کنی می نویسی ... آففففرین بانو جان!
جمعه 2 اردیبهشت‌ماه سال 1390 12:29 ق.ظ
یک زن زیبا
امتیاز: 0 0
لینک نظر
مثلا سبک سر
جمعه 2 اردیبهشت‌ماه سال 1390 12:16 ب.ظ
رها بانو
امتیاز: 0 0
لینک نظر
سلام استاد مومو جان

بی تعارف باید بگم : یه شاهکاره این نوشته ...
پاسخ:
مرسی !
لطفتون مستدام!
شنبه 3 اردیبهشت‌ماه سال 1390 12:44 ق.ظ
.
امتیاز: 0 0
لینک نظر
سلام
بقیه می گن استاد..مام می گیم دیگه
البته می شد حدس زد که چی می شه
تنها چیزی که براش مهمه کاریه که می خواد انجام بده و هدف بزرگتری که براش تلاش می کنه!

خیلی خیلی قشنگ بود استاااد




www.heyran11.parsiblog.com
پاسخ:
شما نگین استاد!
این یه غلط مصطلحه!
مرسی حدس زدین! :دی
خیلی خیلی ممنون استاااد
شنبه 3 اردیبهشت‌ماه سال 1390 12:56 ق.ظ
ج.سالک
امتیاز: 0 0
لینک نظر
سلام
و ارادت

من یکبار خوندمش و
ارتباط هم برقرار شد !
کیک عجیبی ساختن کلماتت
کیکی با ترکیبی نا متعارف
کیک قهوه با قطعات توت فرنگی
که تکه های توت فرنگی های ـ مثل خودت زنده ـ که
کم هم نیستند بین طعم تلخ قهوه حتی بعد از اینکه می تونی حضور بعدیشونو حدس بزنی غافلگیرت می کنن!
و ذهنتو تو تواتر جالبی می ذارن بین پوکی تلخ مزه قهوه که پوچی رو تداعی می کنه و آب می شه و ترش و شیرین توامان توت فرنگی های شاداب که محسوس تر می شن بعد از آب شدن بخش پوک و اسفنجی قهوه.

و برای من قتل و ذهن های تاریک و احتمالا زخم خورده ی این دو قاتل پیش جنسیت و تفکیک جنسیت با تاکید شما که در تمام متن بهمراه تاکید بر دلبرانگی های زن آشکاره:

"صدای پاشنه های باریک و بلند یه کفش زنونه و تق تق پاشنه ی پهن و خشن کفش مردونه..."
"زن ، با آرامش و لوند...."
"مرد ، فقط خودشو بیشتر و بیشتر لو می ده و ذات هوس بازشو نشون می ده "
"ولی این یکی بد مصب خیلی تیکه است! لباش می خنده .. مثل آب نبات آلبالوییه رنگش ... اینقدر قویه رنگ لباش که وقتی نیگاش می کنه دهنش طعم ترش و شیرین می گیره..."
"خوش به حال فیلتر این سیگار لا کردار که رو لبای تو ئه..."

رنگ باخت و در درجه دوم قرار گرفت.

ضمنا نشانه های از نارسیسمی که آزار دهنده نیست و حتی گاهی در تر کیب با طنز تون مطبوعم میشه
در وجودتون یافت میشه استاد که این شاگردو یاد خودش میندازه.


راستی چه خوب که منی مهندس نیستم و آرشیتکت هم مورد تفقد شما قرار گرفتم .

ضمنا این نظر (طومارگونه رو)رو در جایی تارک شبیه غار می نویسم
اگر غلط املایی رویت کردید همش مال بیسوادیم نیست بخشیش به مکان غریبی که درش هستم مربوطه و بیخوابیم.

یا هغ

پاسخ:
یا هغ!
بسیار نظر مبسوطی بود!
خودش یه پست بود!
چقدر ممنونم که این قدر با دقت و حوصله خوندین و با اینکه جایی مثل غار بودین ... قابل دونستین نظرتون رو اینقدر کامل نوشتین!
خوش حالم که به نظر شما هم این نوشته توش طنز داره! به نظر منم جنبه های طنز حد اقل تو موقعیت قهرمانای داستان هست!
هر کس هندسه بلده مهندسه مهندس!
هندسه ... رمز مهندس بودنه!



یا هغ!!!!!!!!!!
(خیلی خوشم اومد از این یا هغ مهندس! )
شنبه 3 اردیبهشت‌ماه سال 1390 01:45 ب.ظ
مرجان
امتیاز: 0 0
لینک نظر
سلام
روزتون مبارک آرزو میکنم در زندگی به خصوص زندگی معمارانه موفق باشی دوست من. ؛گل؛
پاسخ:
مرسی گلم! ... گل!
شنبه 3 اردیبهشت‌ماه سال 1390 09:26 ب.ظ
شیرزاد
امتیاز: 0 0
لینک نظر
دوتاشونو کشتی!
قاتللللللللللللللللل
بیرحم...........
چطور دلت اومد همچین دااافی رو بکشی ؟
بزن عقب اصلاحش کن ...
پاسخ:
من نکشتم!
خودشون مردن!
از نظر ما که مالی نبود!
دلبرک رنگی... اه اه اه اه
دوشنبه 5 اردیبهشت‌ماه سال 1390 04:42 ب.ظ
رها بانو
امتیاز: 0 0
لینک نظر
نکنه به جرم قتل گرفتنتون که دیگه نیستید ؟!!!!
پاسخ:
ااااااااااااااا
از اونجا هم معلومه که من الان دارن از بند قاتلین زندان سرخه حصار به کامنتاتون جواب می دم!
سه‌شنبه 6 اردیبهشت‌ماه سال 1390 12:27 ب.ظ
رها پویا
امتیاز: 0 0
لینک نظر
گمونم این بار به یک روح به پستت خورده مومو جون.
شایدم دو تا روح
پاسخ:
آره جونم!
زیاده تعدادشون!
چهارشنبه 7 اردیبهشت‌ماه سال 1390 08:51 ب.ظ
ا.ز
امتیاز: 0 0
لینک نظر
بازم اومدم به عشق خوندن
... اما بازم نیستی که بنویسی
پاسخ:
سااااااااااااااااااااااری!
یا همون sorry یه خودمون!
پنج‌شنبه 8 اردیبهشت‌ماه سال 1390 05:07 ب.ظ
استوا خاتون
امتیاز: 0 0
لینک نظر
نکن اینکارو مومو جان! بچه میاد میخونه اینجارو شب خوابش نمیبره ها!! حالا مینویسی هم بنویس (که البته خیلی هم جالب انگیزناک مینویسی) ولی اون وسطا یه گل و بلبلی هم بیا واسه روح لطیفمون!!
پاسخ:
چشـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم!
استوا خاتون ...شما که تو مناطق خوش آب و هوا با گیاهان خیلی شیرین و خواص خیلی خوبین! از چی می ترسی؟
جمعه 9 اردیبهشت‌ماه سال 1390 10:22 ب.ظ
استوا خاتون
امتیاز: 0 0
لینک نظر
چشـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــمتون بی بلا!
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیک :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد