X
تبلیغات
نماشا
رایتل

مومو

مجنون

عاشق مجنونم. 

از آن عاشقی های بی دلیل که نمی دانی از کجا می آید و کجا می رود! 

وقتی به آن قیافه ی آویزان و فوتوژنیکش نگاه می کنم دلم برایش پر میکشد که بروم و زیر سایه اش بنشینم. 

با اینکه می دانم سایه ی مجنون کثیف ترین سایه هاست، پر از حشرات ریز سفید و حتی خاک زیر پایش هم چسبناک و مزخرف و به لعنت خدا هم نمی ارزد اما باز هم عاشقش هستم. 

مجنون من بیدیست که با هر بادی می لرزد اما آخرش سر همان جای اولش محکم ایستاده و آنقدر منعطف است که کمتر بادی می تواند شاخه هایش را بشکند و نابود کند.


***

یک روز سر به بیابان زد. اسمش فیروز بود اما مجنون صدایش می کردند. مرد نازنینی بود. سالم و زیبا با ابرو های به هم پیوسته ی مشکی و صورت گندمگون. اندام متوسطی داشت ... شاید حتی کمی کوتاه بود ... هنوز هفت سالش نشده بود که در مغازه ی پر از کتابِ دست دوم  پدرش خواندن را یاد گرفته بود و هر چیزی که دستش می رسید را می خواند. وقتی بچه ها توی کوچه تیله بازی می کردند یا برای وسطی یار کشی می کردند حتی یادشان نمی آمد که مجنون هم می تواند هم بازیشان شود. حتی مدرسه نرفت ... این را بعدا از پدرش شنیدم اما وقتی 12 سالش شد سر زمین همسایه ها می رفت و کمک می کرد تا گندم بکارند یا آبیاری کنند یا درو. دوستش داشتند اماکسی زیاد کاری به کارش نداشت. زیاد حرف نمی زد، یک هو از راه می رسید لبخند می زد و بی مقدمه داس را بر می داشت و دست به کار می شد...

یکی از روز های بیست سالگیش آخرین روزی بود که اهالی روستا مجنون را دیدند. 

راستش  زیاد هم دنبالش نگشتند.می دانید؟ جای خالیش حس نشد. گاهی از این کار ها می کرد که چند روزی برود جایی بی خبر و برگردد، کسی عادت نکرده بود به همیشه دیدنش. 

اما آن بار با همیشه فرق داشت. مجنون رفت و دیگر بر نگشت. تا یک روز خبر آمد که در قونیه دیده اند که لباسی سفید پوشیده بوده ریش هایش تا روی سینه اش می رسیده ...بعد از آن گاهی خبری از او می آمد که مثلا او را در روستایی در یزد دیده اند که داشته قنات می کنده یا در اصفهان زل زده بوده به گنبد مسجد شیخ لطف ا... و سه روز تمام از جایش تکان نخورده بوده،  یک بار هم توی قایقی دیده بودندش که برای صید مروارید رفته بوده دریا... می گفتند مجنون یک ساعت بدون نفس کشیدن زیر آب می رفته و یک بار که رفته دیگر بر نگشته ... اما هیچ کس فکر نکرد که ممکن است بلایی سرش آمده باشد... حتی وقتی که کمی بعد تکه های پارچه ی سفید، کثیف و خون آلود، روی آب تا ساحل آمد... 


 

تاریخ ارسال: سه‌شنبه 1 آذر‌ماه سال 1390 ساعت 08:59 ب.ظ | نویسنده: مومو | چاپ مطلب
نظرات (17)
سه‌شنبه 1 آذر‌ماه سال 1390 09:59 ب.ظ
سرو
امتیاز: 0 0
لینک نظر
من که خودم تبدیل به یک مجنون شدم
پاسخ:
چیراااااااااااااااااااااا؟
سه‌شنبه 1 آذر‌ماه سال 1390 10:00 ب.ظ
میکاییل
امتیاز: 0 0
لینک نظر
مجنون روزی خواهد امد..
روزی که مثل هیچ روزی نیس ! روزی که لیلی دوباره به اب لبخند بزند
چهارشنبه 2 آذر‌ماه سال 1390 01:31 ق.ظ
نکرت
امتیاز: 0 0
لینک نظر
سلام
خوبی؟
این داستان ادامه دارد آیا؟

پاسخ:
نه
ندارد آیا
چهارشنبه 2 آذر‌ماه سال 1390 02:08 ب.ظ
جزیره
امتیاز: 0 0
لینک نظر
سلام استاد جان.چه عجب شما اومدین.
ما که خوبیم ولی خب شما باور نکن


حس میکنم داستان مجنون یه چیزی کم داشت. همش دنبال یه گم شده بودم تو داستان که اخر سر هم پیداش نکردم. شاید توش هدف خاصی برای دنبال کردن نبود. همین دیگه
پاسخ:
مرسی
چرا خوب نیستی وچه؟
چهارشنبه 2 آذر‌ماه سال 1390 10:14 ب.ظ
امیر
امتیاز: 0 0
لینک نظر
اینجا کسی آشفته نیست/مجنون منم مجنون تویی/
اینجا هوا هم ابری است/عاشق منم عاشق تویی...
استاد این نیز بگذرد...
مثل همین که مجنون هم گذشت...
پاسخ:
بله
کم پیدایی مهندس
پنج‌شنبه 3 آذر‌ماه سال 1390 10:06 ق.ظ
دورخیز
امتیاز: 0 0
لینک نظر
دلم لرزید , اگر قبول کنیم که خدایی وجود دارد و به این پیش فرض پایبند باشیم باید قبول کنیم راه رسیدن به خدا از دل همین زمین میگذرد یا بهتر بگم از دل اعماق زمین , درست زیر خاک
داستان قنات کردن هم میتونه به همین مطلب اشاره داشته باشه وقتی تو ایمان داشته باشه در هزار توی زمین وقتی صدها متر اون زیر و در تالانی طویل گیر افتاده ای , چیزی در دلت مثل ایمان و یقین به تو میگوید که برای همیشه تو دل زمین نمی مونی و حتما دنیای روشنتری هم هست
خدا را شکر که هنوز مجنونی هست در فکرمان , روحمان و یا در اعماق روانمان
بهتون تبریک میگم ,خوشحالم که هستید
پنج‌شنبه 3 آذر‌ماه سال 1390 10:20 ب.ظ
حسین
امتیاز: 0 0
لینک نظر
مجنونی هم عالمی داره . .
پنج‌شنبه 3 آذر‌ماه سال 1390 10:43 ب.ظ
لاکو
امتیاز: 0 0
لینک نظر
ببین این روزا داره باورم میشه اینا همش قصه بوده
قصه هایی که باهاشون زندگی کردم
ولی وقتی میبینم دیگه تعهدی نیست تو روابط و متاسفانه اینجور ادما(زلال و اثیری) فقط تو قصه ها هستن میگیره دلم
بد جوری میگیره
مجنونم آرزوست...
پنج‌شنبه 3 آذر‌ماه سال 1390 10:58 ب.ظ
بهروز(مخاطب خاموش)
امتیاز: 0 0
لینک نظر
من خیلی از این داستان های اسرار آمز خوشم میاد که خواننده تو خماری می مونه...
خماری رازآلود...


قبلا اینجا بودم
http://mokhatab.wordpress.com/
حالا اینجام
http://im-just-lookin.blogfa.com/
دوشنبه 7 آذر‌ماه سال 1390 11:01 ق.ظ
سارا
امتیاز: 0 0
لینک نظر
سلام
با این که پر از حشره ست اما واقعا زیباست
دوشنبه 7 آذر‌ماه سال 1390 12:00 ب.ظ
مهدی پژوم
امتیاز: 0 0
لینک نظر
سلام دوست...
خوش عاقبتی ست عاقبت جنون. حسرت و افسوس به حال این مجنون...
دوشنبه 7 آذر‌ماه سال 1390 02:01 ب.ظ
نکرت
امتیاز: 0 0
لینک نظر
سلام
خوبین؟
ممنون بابت شعرای مشاعره
خیلی لطف کردین
با لینک خودتون ثبت شد
جمعه 11 آذر‌ماه سال 1390 03:04 ب.ظ
جزیره
امتیاز: 0 0
لینک نظر
اومدیم بگیم:سلام
جمعه 11 آذر‌ماه سال 1390 08:22 ب.ظ
عسل
امتیاز: 0 0
لینک نظر
بهله دیگه
شما درمورد عشق ننویسی من بنویسم ؟
من آپم
آپ میکنین منو خبر کنین !
شنبه 12 آذر‌ماه سال 1390 02:26 ب.ظ
محمدقربانی
امتیاز: 0 0
لینک نظر
سلام خانوم محترم وب زیبایی داری
من کشتی گیرم.حریفم منواسیرخودش کرده بیادرباره
عکسی که گذاشتم نظربده. منتظرتونم بیصبرانه. حریفم
منو جون به لب کرده
دوشنبه 14 آذر‌ماه سال 1390 12:09 ب.ظ
دوست
امتیاز: 0 0
لینک نظر
سلام.شماپسری یادختر؟ باتشکر
پاسخ:
البته که پسر نیستم.
سه‌شنبه 15 آذر‌ماه سال 1390 02:10 ق.ظ
سبک سر
امتیاز: 0 0
لینک نظر
چه سرنوشتی... جای خالی اش هم حتی حس نمی شد. نه در خشکی. نه در آب.
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیک :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد