X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل

مومو

شوخی

کیفش را محکم گرفته بود دستش! برایش خیلی عزیز بود. همیشه شنیده بود که مزه ی اولین پولی که دسترنج خودت باشد چیز دیگریست. آن هم بعد از این همه سگ دو زدن دنبال کارو زیر رو کردن نیاز مندیهای همشهری! 

آخر چه کسی حاضر بود به یک نفر دانشجوی سال اولی کار بدهد؟ هیچ کس! مگر اینکه دست به دامن معدل دیپلم و رتبه ی خوبش می شد... و حالا... بعد از یک ماه جان کندن و سر و کله زدن با دو تا بچه دبیرستانی سرتق و پر رو و توضیح دادن یک سری چرت و پرت که یاد گرفتنشان کاری نداشت برای بار ها و بارها و سرخ و سفید شدن از متلک های بچه ها، که به جای اینکه فکر و ذکرشان یاد گرفتن باشد فقط دنبال مسخره کردن دو تا تپق و خاک روی کفش و دکمه ی افتاده ی مانتو بودند! این پول ... خیلی خیلی ارزشمند به نظر می آمد ... با مرور همه ی لحظه ها، محکم تر کیف را به خودش فشار داد و این پا و آن پا کرد. خسته شده بود! این خیابان هم که تمامی نداشت. دراز و بی قواره!

خیابان های بالا شهر اصلا مناسب آدمی مثل او نبود! نه تاکسی نه اتوبوسی... هیچ چی! حتما باید با ماشین شخصی ات می آمدی ... برای بار چندم ایستاد و به امتداد خالی خیابان و راهی که آمده بود نگاه کرد... "خدایا.. یه ماشینی برسون، تو رو جون من!" و چشم هایش را ریز کرد تا ته خیابان را ببنید! باورش نمی شد... یک ماشین.. داشت نزدیک می شد... اما نه! معلوم بود که مسافر کش نیست! اصلا جای شک نداشت.. راننده ی یک بی ام و آخرین مدل باید حتما مغز خر خورده باشد که مسافر کشی کند!

اما... ماشین درست جلوی پای دختر ایستاد.. . زن جوانی با لبخندی مهربان پشت فرمان بود و بغل دستش ،مردی که سرش را پایین انداخته بود و زل زده بود به داشبورد و انگار به زور می خواست جلوی خنده اش را بگیرد. 

"اینجا ماشین گیرت نمیاد خانوم... مسیرت کجاس؟"

"مسیرم؟ آزادی... اما مزاحم شما نمی شم"

"اوووو وه ...چی می گی؟... این همه راه؟... بیا بالا...تا یه جایی می بریمت."

شک کرد. اما خستگی و خیابانِ سوت و کورِ دراز و لبخندِ زن جوان...تسلیم کننده بود! "خوب... پس من تا سر همین خیابون میام" و سوار شد!

" ببینم... از اونور شهر اومدی اینجا برا چی؟"

"والا ..درس می دم.. برا کنکور.. الانم کلاس داشتم. .. ریاضی! "

"باری کلا... خدا تو رو رسوندا... چه حسن تصادفی... منم یه خواهر دارم ... درسش ضعیفه خیلی. خوبه که براش یه معلم بگیرم نه؟ ...اصلا یه چیزی.. تو میای بهش درس بدی؟ ساعتی چن می گیری هان؟ تخفیف بده!!"و قاه قاه خندید...

دختر لبخند زد! همیشه آموزشگاه برایش کلاس می گرفت و 60 درصد هم پورسانت بر می داشت!

"چرا که نه؟!"

 اگر خودش برای خودش کلاس پیدا می کرد بهتر بود...تازه به مشتری ها تخفیف هم می داد!

"خوب... پس یه کاری ...الان که سر ظهره. میریم اینجا یه رستوران هس.. مهمون مایی... یه کم باهات راجع به دستمزد و شرایط ویژه ای که خواهرم داره و اینا صحبت کنیم... علی جان!  تو هم بیا!" علی استقبال کرد و رستوران دو قدم جلوتر را پیشنهاد داد...

"والا... چی بگم" 

کمی فکر کرد... اگر قبول می کرد پولی که بایر به  آموزشگاه می داد برایش می ماند.. بد هم نبود ... 

"خوب... باشه"

چن متر جلوتر  ماشین ایستاد و همه با هم پیاده شدند... زن جلو جلو می رفت و تند تند در باره ی خواهرش حرف می زد. این که شرایط روحی خوبی ندارد و مدت هاست به خاطر سانحه ای ویلچیر نشین شده و از همه جا بریده و ...

دور میز 4 نفره نشستند .زن ؛ منو را برداشت و به دختر نشان داد: " چی می خوری ؟"

دختر نگاهی سر سری به لیست کرد .. اصلا  اسم غذا را هم نشنیده بود! و قیمت ها؟! ... سر به فلک می کشید... 

"هر چی که...شما سفارش بدین فرقی نداره!"

زن سه پرس غذا سفارش داد.. برای سه نفر... حرف می زد و از علی هر چن وقت یک بار تایید می گرفت. مرد هم هر بار تایید می کرد و...به به و چه چه می کرد به دلسوزیِ زن که برای خواهرش سنگ تمام گذاشته و نمی گذارد از زندگی عقب بماند آفرین می گفت ... 

آخر های صرف ناهار بود که تلفن علی زنگ زد... " با اجازه... من یه لحظه برم به این جواب بدم..." و از سر میز بلند شد و رفت بیرون. 

5-6 دقیقه ای به سکوت گذشت . زن،پشت سر هم به ساعت نگاه می کرد.. "کجا موند؟ عزیزم!... من برم ببینم علی کجا رفت... الان میام. تکون نخوریا..." و به سرعت بلند شد و رفت .

دختر برای خودش نوشیدنی ریخت... حسابی لذت می برد ... جای به این تمیزی و شیکی... یک روز قرار های کاری مهمش را در همچین جایی می گذاشت... غذا ی عالی...پذیرایی بی نظیر! همه چیز لوکس و با کلاس! در همین فکر و خیال بود که گارسون آمد سراغش... 

"خانوم چیز دیگه ای میل دارین؟ ... "

"نه ممنون ... "

به ساعتش نگاه کرد... خیلی وقت بود که زن و مرد رفته بودند... شاید یک ربع.. یا بیشتر... یک لحظه ترسید ... سرش گیج رفت... از این که تنها نشسته بود سر میزی که همه ی غذاهایش غارت شده بود خجالت کشید... 

"نکنه نیان" 

یک ربع دیگر هم گذشت! اما خبری نشد... 

"خانوم... صورت حساب رو بیارم خدمتتون ... عذر می خوام... اما این میز برای این ساعت رزرو شده" 

حس کرد رنگش سرخ و سیاه شده... 

"آقا... این آقا خانوم که با من بودن مشتری اینجان؟"

"نمی شناختمشون خانوم... مشکلی پیش اومده؟"

زیر لب گفت "نه!" 

صورتحساب را نگاه کرد... یک لحظه سرش گیج رفت ... 

"این مبلغ اضافه چیه؟ برای سرویس؟!!... اونم ده درصد!"

می دانست که تلاشش برای کم کردن مبلغ صورت حساب بی هوده است و آخرش باید همه را بپردازد... دست کرد توی کیفش و دستمزد نازنین و عزیزش را با کمی پول که توی کیفش بود گذاشت روی صورت حساب و سعی کرد سنگین باشد و به روی خودش نیاورد که پاهایش شل شده و دستش می لرزد.

"ممنون خانوم... بازم تشریف بیارید...اینجا متعلق به شماست"

"هومممم... حتما..." 

نیاز داشت کمی بنشیند... اما بلند شد و آرام از بین صندلی ها راه خروج را پیدا کرد... حس می کرد همه ی گارسون ها دارند نگاهش می کنند و می خندند... در را که باز کرد.. باد خنک خورد توی صورتش که داغ شده بود و آه بلند و سردی کشید... نگاهی به جایی که ماشین پارک شده بود کرد... کسی نبود، ماشین هم!...  پیاده در امتداد خیابان دراز و خلوت راه افتاد!

تاریخ ارسال: دوشنبه 21 آذر‌ماه سال 1390 ساعت 02:05 ب.ظ | نویسنده: مومو | چاپ مطلب
نظرات (32)
دوشنبه 21 آذر‌ماه سال 1390 03:14 ب.ظ
علیرضام
امتیاز: 0 0
لینک نظر
آخ خ خ خی
فقط همین
داستان صدای آه دختر بیچاره رو کم داشت
پاسخ:
مرسی دکتر
ممنون
دوشنبه 21 آذر‌ماه سال 1390 03:40 ب.ظ
مسافر
امتیاز: 0 0
لینک نظر
واقعا اینجور مواقع آدم نمیدونه خودش رو سرزنش کنه یا خدا رو
پاسخ:
هیش کدوم
اینم می گذره
دوشنبه 21 آذر‌ماه سال 1390 04:42 ب.ظ
مارکوپلو دم کشیده
امتیاز: 0 0
لینک نظر
فرصت بشه حرف بزنیم نظرمو درباره داستان برات میگم
پاسخ:
ممنون قربان
خوشحال می شم
دوشنبه 21 آذر‌ماه سال 1390 05:41 ب.ظ
جزیره
امتیاز: 0 0
لینک نظر
وااااااااااا خدا،خدا خیرت بده استاد جان. نمیدونی هی پنج تا خط و جا مینداختم تا ببنم چی میشه اخرش؟
اصلا من مرض دارم انگار. هی منتظر بودم یه خبر بد بخونم. وقتی خوندم دورش زدن خداییش یه نفس عمیق کشیدم. خدا رو شکر که اینجوری تموم شد



ولی خداییش من مرض دارما
پاسخ:
قوربون شوما!
خوبه که اوونی که فک می کردی نشد پس!
دوشنبه 21 آذر‌ماه سال 1390 08:51 ب.ظ
ANNA
امتیاز: 0 0
لینک نظر
تمرکز ندارم
اینجا هوانیست
انجا چطور ؟
پاسخ:
آسمان همه جا یک رنگ است
دوشنبه 21 آذر‌ماه سال 1390 08:58 ب.ظ
نیم من
امتیاز: 0 0
لینک نظر
خوب نوشته شده بود
می شد حتی توی مجله چاپش کرد
تبریک
پاسخ:
واقعا؟

مرسی نیم من جان!
دوشنبه 21 آذر‌ماه سال 1390 09:02 ب.ظ
ANNA
امتیاز: 0 0
لینک نظر
هوایم اوست
ششی در کار نیست
نگاه مهربانش ناراحت است
نه اینجا هوا نیست
پاسخ:
هوم
هوای کوی دوست.. هر جا نیست!
دوشنبه 21 آذر‌ماه سال 1390 09:22 ب.ظ
عبدالکوروش
امتیاز: 0 0
لینک نظر
یه دختر تنها که تموم داراییش توی کیفشه
دو تا آدم شیاد که اون رو طعمه میکنن
سادگی دختر
حیله گری اون از خدا بی خبر ها
گرونی غذاها
قال گذاشتن دخترک تنها
مواجه شدن با واقعیت تلخ و دردناک
زیر پا نذاشتن غرور و تظاهر به آرامش
از دست دادن چیزی که خیلی بهش نیاز بود...

تک تک اینها رو کاملا میتونم لمس کنم
سر خودم اومده
بقول خودت شاید هر کسی همچین جایی گیر کنه.
پاسخ:
بعضی چیزا اجتناب ناپذیره!
دوشنبه 21 آذر‌ماه سال 1390 10:29 ب.ظ
پری کاتب
امتیاز: 0 0
لینک نظر
هی الی از ابتدای قصه آخرشو فهمیدم به جون عمو خسرو... نمبدونم چی بگم؟ اولش خنده ی عصبی کردم و بعد... متاسف شدم
یه غلط دیکته ای هم داشتی شد 19
باقی بقای دوست
پاسخ:
می دونستم می فهمی
مرسی
خیلی رو حیلی نوشتم یا چیز دیگه؟
دوشنبه 21 آذر‌ماه سال 1390 10:35 ب.ظ
گــل گیســـو
امتیاز: 0 0
لینک نظر
وای چه شرایط اسف باری
تصورشم بهم استرس میده
پاسخ:
تصورش نکن گل گیسو جان
دوشنبه 21 آذر‌ماه سال 1390 11:00 ب.ظ
سیمین
امتیاز: 0 0
لینک نظر
عوضش تو این مملکت دزدپرور و...پرور٬ دیگه سوار هیچ ماشین غریبه ای نمیشه
پاسخ:
بعضی چیزا درس نمی شن!
سه‌شنبه 22 آذر‌ماه سال 1390 07:55 ق.ظ
میکائیل
امتیاز: 0 0
لینک نظر
سلام
این پیچ و خم های فکرتون چه قدر تو در تو ... هر شاهراهی واسه خودش یه داستانه .....

پاسخ:
چه کنیم دیگه
روزگار اینجوریمون کرده
سه‌شنبه 22 آذر‌ماه سال 1390 01:32 ب.ظ
بــاران
امتیاز: 0 0
لینک نظر
فک کن ...
تو اون حالت فقط حس "خر" بودن به آدم دست می ده .
سلام موموی عزیزم !
پاسخ:
فقط همین؟

خیلی حس های بد دیگه هم می ده...دست!
سه‌شنبه 22 آذر‌ماه سال 1390 03:18 ب.ظ
یک جراح
امتیاز: 0 0
لینک نظر

خوب همین که دختر قصه سالمه خودش نیمه پر لیوانه ....
پاسخ:
البته! متاسفانه اون حالتی که ناسالم می مونه دختر قصه هم کم نیست!
اما خوبه که فقط پولشو از دست داد!
مثه شکستن لیوان... حتما قضا بلا بوده.
سه‌شنبه 22 آذر‌ماه سال 1390 09:06 ب.ظ
مانے !
امتیاز: 0 0
لینک نظر
شاید باورت نشه ولی همه شو خوندم!

ولی هرکار کردم اشکم نیومد ، ببخشید دیگه !! :دی
پاسخ:
باورم ... می شه که خوندیش. باورم هم می شه که اشکت در نیاد. :دی
شما چرا آپ نمی کنی؟
حافظ خوانی تو وبلاگت اومد نیومد داشت؟... خوردی به نیومد؟
سه‌شنبه 22 آذر‌ماه سال 1390 11:01 ب.ظ
بهروز(مخاطب خاموش)
امتیاز: 0 0
لینک نظر
بعضیا چقدر خوب داشان می نویسن...
نامرد نمی شد یکم خوب تر تمومش کنی؟
پاسخ:
داشان؟ :دی
همون...
ما داشان خوب می نویسیم... داستان که بلد نیستیم بنویسیم.
زیادم نا مرد نیستمااا. ببین تو همین کامنت چن نفر پایان دهشت باری پیش بینی می کردن برای دختره ها.
چهارشنبه 23 آذر‌ماه سال 1390 10:53 ق.ظ
دورخیز
امتیاز: 0 0
لینک نظر
راستش از همان اول قضیه بو داشت , آخه آدم باید این قدر طمع کند و حماقت
بهتر است بجای داشتن امید واهی و انتظار شانس عجیب و غریب کمی به زمینه های ایجاد شانس در خودمان بپردازیم

باور کنید شانس وجود ندارد فقط باید واقع بین بود و مسئولیت شناس و صد البته پذیرش خودمان
پاسخ:
ممنون
یه راست می رین سر اصل مطلب مثه همیشه
چهارشنبه 23 آذر‌ماه سال 1390 06:09 ب.ظ
سارا(گاه نوشت های من)
امتیاز: 0 0
لینک نظر
سلام
واااااااااااااااای اعصابم خورد شد! بیچاره دختره
پاسخ:
علیک سلام.
ببخشید دیگه
قصدم خورد کردن اعصاب نازنین شما نبود.
چهارشنبه 23 آذر‌ماه سال 1390 10:06 ب.ظ
فاطیشی!
امتیاز: 0 0
لینک نظر
پاسخ:
پنج‌شنبه 24 آذر‌ماه سال 1390 02:27 ب.ظ
مامانگار
امتیاز: 0 0
لینک نظر
...فقط برای یک وعده غذا ؟؟؟؟!!!!
...خدا بجای قلب ..چه در سینه اینها گذارده ؟؟
...جالب..ولی تلخ بود مو موجانم..
پاسخ:
سلام مامانگار عزیزم
فقط که برای غذا نه!
خدا به جای قلب تو دل اینا یه معده بزرگتر گذاشته!
این حس شوخ طبعی شکم سیرانه و اون وجه بی ملاحظه ی یه قشریه که کم هم نیستن.
ممنون
پنج‌شنبه 24 آذر‌ماه سال 1390 05:18 ب.ظ
فاطیشی!
امتیاز: 0 0
لینک نظر
مامانگاره عزیز:
خدا به جای قلب در سینه ی اینا عکسه بربری نهاده!
پاسخ:
عکس بربری؟
پنج‌شنبه 24 آذر‌ماه سال 1390 06:27 ب.ظ
سعید
امتیاز: 0 0
لینک نظر
پاسخ:
پنج‌شنبه 24 آذر‌ماه سال 1390 09:27 ب.ظ
زمزمه
امتیاز: 0 0
لینک نظر
چه وحشتناک
سردی باد رو احساس کردم...
پاسخ:
خشونت احمقانه اش رو چطور؟
جمعه 25 آذر‌ماه سال 1390 02:21 ق.ظ
عبدالکوروش
امتیاز: 0 0
لینک نظر
لطفا بخش "تماس با من" وبلاگ رو چک کنید!
پاسخ:
چشم.
یکشنبه 27 آذر‌ماه سال 1390 05:06 ق.ظ
کوریون
امتیاز: 0 0
لینک نظر
چقدر وحشتناک ! اون باد خنک آخرش اما، تسکین دهنده بود!
یکشنبه 27 آذر‌ماه سال 1390 02:42 ب.ظ
نکرت
امتیاز: 0 0
لینک نظر
تا نصفشو که خوندم فهمیدم آخرش چی میشه
عالی بود
دوشنبه 28 آذر‌ماه سال 1390 08:33 ق.ظ
دل آرام
امتیاز: 0 0
لینک نظر
چجوری از گلوشون رفت پایین ؟
سه‌شنبه 29 آذر‌ماه سال 1390 10:43 ق.ظ
جمع نیک اندیشان
امتیاز: 0 0
لینک نظر
سلام

بعد از خوندن داستان برای لحظاتیدست و دلم به هیچ کاری نمی رفت واقعا" چقدر ناراحت کننده
سه‌شنبه 29 آذر‌ماه سال 1390 08:14 ب.ظ
ا.ز
امتیاز: 0 0
لینک نظر
سلام
دلم به حال دختره سوخت ، اما فکر میکنم اگه یکم دیگه منتظر می ماند بد نبود ،شاید برمی گشتن .
یکشنبه 4 دی‌ماه سال 1390 09:57 ق.ظ
لاکو
امتیاز: 0 0
لینک نظر
خدا ذلیلشون کنه الهی
جز جیگر بزنن الهی
درد بگیرن الهی
اسهال هم ایضا
نامردا...
مومو جونم جون لاکو بشین این نوشته هاتو کتاب کن من سال دیگه عیدی بدم به دوستام
آیکون بوس خشک و مودبانه

ولی خداییش نمیدونم چرا انقدر با شخصیت هات همزات پنداری میکنم
انگار پول خودم بود
یکشنبه 4 دی‌ماه سال 1390 10:00 ق.ظ
لاکو
امتیاز: 0 0
لینک نظر
راستی خانم دکتر میشود دعا کنید ما خانم فوق لیسانس بشویم؟
دوشنبه 5 دی‌ماه سال 1390 10:11 ب.ظ
پری کاتب
امتیاز: 0 0
لینک نظر
دلم تنگه واست الی جونم
بوس
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیک :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد