X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل

مومو

حدیث

"'گریه کن مادر گریه کن... دخترم رو تو کشتیش. مادر! دکتر گف تکونش ندین از اهواز . گف نمی مونه... تو گفتی ببرش تهران. سینشو شکافتن مادر. با دستگاه زندس. دکتر گف اگه یه آمپول بزنه تا شب زنده می مونه ... مادر... حدیث فهمیده. می گه فقط می خواد مامانشو ببینه و بعد بره... گریه کن مادر ... گریه کن... چجوری بیارمش اهواز تا قبل از مردن مادرشو ببینه؟ با اتوبوس بیارمش؟ زنده نمی مونه مادر... تو کشتیش..."

موبایلشو قطع کرد و هق هقشو قورت داد.

دوباره تلفش زنگ زد.

"رفتم محک ... میگن دخترت مردنیه . می گن حدیثت مردنیه. می گن 18 سالش شده.. می گن محک برا بچه هاس. سن حدیث من زیاده... پول بلیط هواپیما نمی دن بیارمش... مادر... بسه، بسه ... من دخترم رو از کی بخوام؟ به مادرش چی بگم که نذاشتم دخترش تو بغل خودش بمیره؟ مادر... بهم زنگ نزن.. زنگ نزن می گم... مادر ... مادر..."  و باز قطع کرد. هق هق می کرد. هر کی تو تاکسی یه چیزی می گفت و یه چیزی می پرسید ... مرد بین گریه و عصبانیت یه جوابایی می داد... ترافیک نفس تاکسی رو گرفته بود ... مرد زار می زد و تماس هاشو ریجکت می کرد.. " آخه مادر... به زنم چی بگم؟ چرا اوردمش تهران حدیثمو؟ ... تو اهواز تو اتاقش خوابیده بود.. گاهی خون بالا میاورد... دکتر گفت نترسین از خون... بذارین آروم بمیره .. اذیتش نکنین.. حدیثم می دونه امشب می میره...  می گه مادرشو می خواد. چجوری بیارمش اهواز؟ با کدوم پول بلیط هواپیما بگیرم؟ "

با دستای بزرگ و چروکش تند تند اشکاشو پاک می کرد تا رو گونه هاش نریزن... " مگه دختر من انسان نیست؟ آخه چرا به جرم اینکه 18 سالش تموم شده کمکش نمی کنن؟ خانوم فلانی گفت دخترت مردنیه... ما پول بلییط هواپیما نمی تونیم بهت بدیم... "

زن کیفشو باز کرد.. یواشکی پلاستیک سیاه توی کیفشو که گره زده بود پاره کرد... یه بار 2 تومنیا و 5 تومنیا رو زیر و رو کرد دو سه تا چک پولم داشت... حساب کرد ...این پول برا فلان کاره اینقد برا اون یکی ... اینم که باید بدم آقای فلانی... 150 می مونه برا خودم... چیکار کنم؟"

سرش رو بلند نکرد...زیر چشمی نگاه کرد به دست های لرزان و زمخت و چروک پیرمرد.

"خدا کریمه ... یه کاری می کنم خرج و مخارج خودمو... فوقش از یکی قرض می گیرم... حالا نمی دونم از کی... بعدن بهش فک می کنم... "  نفس عمیقی کشید ودسته ی پول 150 تومنیشو رو در آورد...

"آقا... این پول رفتن به اهواز...بلیط هواپیما بگیر حدیثتو ببر... "

پیرمرد براق شد و توپید... " من گدا نیستم خانوم... من سیدم ... صدقه بهم می دی خانوم؟ به سید صدقه نمی دن..." 

زن سرش رو بالا نیاورد...." صدقه نیست برادرم! هر وقت داشتی پس بده.. هر وقت ... شمارم رو بهت می دم... نوشتم توی کاغذ ..لای پولاس"

مسافرا همه به پیرمرد گفتن "بگیر... این خانوم که داره... بگیر و بعدن بش پس بده"

مرد دستاش می لرزید... وقتی پول رو گرفت... باز هر کی یه چیزی می گفت... 

زن حس کرد هوای تاکسی سنگین شده... نمی تونس نفس بکشه... حس کرد تا وقتی تو تاکسی نشسته پیرمرد پول رو توی جیبش نمی ذاره...

"آقا من پیاده می شم... لطفن ایشونو تا  بیمارستان بعدم فردگاه ببرین... هزینش رو من می دم... "

20 تومن دیگه شمرد و داد به راننده و تند پیاده شد . دو سه دقیقه واستاد.. پاهاش شل بود و بی حس...بعد آروم آروم راه افتاد سمت ایستگاه اتوبوس در حالیکه فکر می کرد که این پول رو از کجا و چجوری جایگزین کنه و تصور می کرد که چقدر باید حرف و داد و بیداد بشنوه... 

کاش  واقعا شمارش رو می ذاشت لای پولا شاید لا اقل می فهمید که حدیث تونسته قبل از مرگ مادرش رو بیینه یا نه؟!



تاریخ ارسال: دوشنبه 5 دی‌ماه سال 1390 ساعت 10:55 ب.ظ | نویسنده: مومو | چاپ مطلب
نظرات (57)
دوشنبه 5 دی‌ماه سال 1390 11:37 ب.ظ
جزیره
امتیاز: 0 0
لینک نظر
سلام
فعلا تا همین حد باشه خدمتتون تا فردا که حالمون بهتر شد یه کامنت مرتبط بزاریم براتون
پاسخ:
سلام
با معرفت
خوبی؟
دوشنبه 5 دی‌ماه سال 1390 11:37 ب.ظ
الهه
امتیاز: 0 0
لینک نظر
بغض خفه کننده ای تو گلومه...
الهی که امثال اون مرد دردمند کمتر باشن و امثال اون زن بخشنده بیشتر....
محشر نوشته بودیش...محشر به معنای واقعی کلمه
پاسخ:
خدا نکنه بغض دار باشی بانو
الهی آمین
و ممنون عزیزم
سه‌شنبه 6 دی‌ماه سال 1390 08:06 ق.ظ
amir
امتیاز: 0 0
لینک نظر
سلام
خوب بود
دردناک و آموزنده
شما اینها رو از کجا میارین؟
از خودتونه و براتون اتفاق افتاده یا نوشته خودتونه؟
من وبتون رو میخونم
و واقعا لذت میبرم
خداقوت
موفق باشین
پاسخ:
علیک سلام
ممنون
بعضیاش نوشته ی خودمه بعضیاش نصفه نیمه اتفاق افتاده شایدم یه روزی بعضیاش اتفاق بیفته... نمی دونم!

مرسی که می خونین منو و خوشحالم که لذت می برین.
شما هم موفق باشین
سه‌شنبه 6 دی‌ماه سال 1390 08:24 ق.ظ
هاله بانو
امتیاز: 0 0
لینک نظر

پاسخ:
الاهی الاهی الاهی...(با لهجه عمو قناد!)
نبینم اشک داشته باشی
سه‌شنبه 6 دی‌ماه سال 1390 09:38 ق.ظ
گــل گیســـو
امتیاز: 0 0
لینک نظر
...
چقدر غم داشت این نوشته
پاسخ:
همینه گل گیسو جان
زندگی این شکلیه
سه‌شنبه 6 دی‌ماه سال 1390 10:36 ق.ظ
میکائیل
امتیاز: 0 0
لینک نظر
شما احیانا اشتباهی نرفتید معماری ....
اینجوری که شما ما رو بردید بالا .... دیگه پایین اومدنی در کار نبود ...

پاسخ:
چطور؟
نه... همین معماری خوبه
پله گذاشتم اون گوشه
می تونی پایین بیای ازشون
سه‌شنبه 6 دی‌ماه سال 1390 02:19 ب.ظ
دل آرام
امتیاز: 0 0
لینک نظر
بدبختی بی پولی بد دردیه ، انقدر بد که مرد بینوا درد نداشتن پول و رفتن تا اهواز واسش بزرگتر از حال بد دخترش بود . خدا کنه جیب کسی بی پول نمونه و تن همه سالم باشه .
پاسخ:
آره دلارام
مرد قبول کرده بود که دخترش رفتنیه
چاره ای نداشت
اما عذاب می کشید که چرا اینجوری باید بره؟ توی غربت و تنها
ایشالله همه سالم باشن
همیشه
و هیچ کس نیازمند برای تامین حداقل های زندگیش نباشه
سه‌شنبه 6 دی‌ماه سال 1390 03:16 ب.ظ
مسافر
امتیاز: 0 0
لینک نظر
زیر پوست شهر اتفاق های مشابهی می افته که شاید بدتر از حال و روز این آقا بوده
اتفاق هائی که گاهی کمک امثال ماها هیچ تغییری تو وضعیت اونها نمیده
ولی کمک های اینطوری ، من مطمعن هستم که خدا حتما اون شخصی رو که پول خودش رو به پیر مرد داد بیمه میکنه و حتما تلافیش رو میکنه این رو من بار ها و بارها به چشم خودم دیدم
از خدا میخوام که بهمون اونقدر شهامت بده که بتونیم تو اینجور مواقع اگر میتونیم کمک حال باشیم از کمک دریغ نکنیم و اگر کمکی کردیم منتظر پاسخ سریع پروردگار نباشیم چون اونطوری میشه معامله نمیشه محبت و از خود گذشتگی
پاسخ:
زیاد هم یر پوست شهر نیستن
همین بغل خودمونن
همه می بینیمشون
و امیدوارم همه شجاعت از خود گذشتن رو داشته باشیم
سه‌شنبه 6 دی‌ماه سال 1390 03:33 ب.ظ
میکائیل
امتیاز: 0 0
لینک نظر
خب دیگه شصت قلمت تو معماری خوب شده از بس طرح زدی .. دیگه اینجا با اون قلم طنازی میکنی .....
پاسخ:
خووووووووووووب سر به سرم می ذاری
البته سر به سر قلم زبون بسته ام
خوب
سه‌شنبه 6 دی‌ماه سال 1390 06:15 ب.ظ
یک جراح
امتیاز: 0 0
لینک نظر
پاسخ:
بله
دکتر جان
سه‌شنبه 6 دی‌ماه سال 1390 06:39 ب.ظ
جزیره
امتیاز: 0 0
لینک نظر
سلام علیکم
استاد الان اون "بامعرفتی" که گفتی تیکه بود یا اینکه اشتباها فک کردی من بامعرفتم(ایکون تواضع جهت فریب اذهان عمومی)
پاسخ:
جدی گفتم فرزندم
چرا تو لکی؟
سه‌شنبه 6 دی‌ماه سال 1390 08:12 ب.ظ
مانے !
امتیاز: 0 0
لینک نظر
شاید باورت نشه ولی اینو اصلا نخوندم ! :دی
ولی می‌خونمش
بیس مین اومدم نت کار دارم واسه فردا باس کلی نقشه بکشم ! ( توجیه می‌کنم الان :دی)
پاسخ:
کاملا باورم می شه
مرسی که می خونیش
بابا شرمنده کردی بیس مینی اومده کلبه درویشی ما
نقشه می خوای بکشی کمک کنیم...
توجیهت قبول شد
:دی
سه‌شنبه 6 دی‌ماه سال 1390 09:14 ب.ظ
آناهیتا
امتیاز: 0 0
لینک نظر
این یکی از قشنگ ترین پست هاتون بود استاد
پاسخ:
ممنون آنا جان
سه‌شنبه 6 دی‌ماه سال 1390 09:20 ب.ظ
آناهیتا
امتیاز: 0 0
لینک نظر
شبیه اون زن بخشنده رو زیاد دیدم...کم شده اما نیست و نابود نشده...
آدم هایی که از خودشون می زنن تا به دیگری کمک کنن
این انسان ها از کسانی که دارن و پول های اضافیشون و کنار میذارن باارزش ترن...
سه‌شنبه 6 دی‌ماه سال 1390 11:36 ب.ظ
سرو
امتیاز: 0 0
لینک نظر
عمیقا لمس کرده ام این وقایع را .....
چهارشنبه 7 دی‌ماه سال 1390 02:54 ق.ظ
کوریون
امتیاز: 0 0
لینک نظر
قطع جیبی حتا، خریدن داره اینا اگه چاپ بشه !
چهارشنبه 7 دی‌ماه سال 1390 08:42 ق.ظ
دوزخیز
امتیاز: 0 0
لینک نظر
نادانی هدیه ای بود که از ما گرفته شد

اطرافمان پر است از آدمهایی که گرفتارند ولی بزرگی روح این زن چیزی است که این روزا خیلی کم گیر میاد , درود بر شرف همه آأمهایی که فقط نگاه نمیکنند , جزئی از درد می شوند و مرحمی بر زخم
چهارشنبه 7 دی‌ماه سال 1390 11:15 ق.ظ
مریم نگار (مامانگار)
امتیاز: 0 0
لینک نظر
سلام عزیزم...
...اشگ و لبخند بدرقه این نوشته و قلم زیباته نازنین..
...نوشتن از این دست حوادث ..شاید تکرار مکررات باشه...اما هرچه هم بشنویم و ببینیم باز تروتازه و شیرین و بدل موندنیه قصه همدلیها و همدردی ها و ازخودگذشتگی ها...
..مرسی موموجان..
چهارشنبه 7 دی‌ماه سال 1390 02:26 ب.ظ
بالیق
امتیاز: 0 0
لینک نظر
چی بگم الان؟ بگم خوب بود؟ قشنگ بود؟ این ها رو نمیگم...
واقعیتِ پنهان توی این نوشته تلخ تر از زهره
چهارشنبه 7 دی‌ماه سال 1390 05:32 ب.ظ
سبک سر
امتیاز: 0 0
لینک نظر
نوشته ی تاثیر گذاری بود مومو...درد ناسوری داشت..
پنج‌شنبه 8 دی‌ماه سال 1390 05:43 ب.ظ
شوشتری
امتیاز: 0 0
لینک نظر
مو مو یعنی چی؟

لطفن دوست داشتی بگو

مو مو یعنی چی؟

راستی این واقعیت بود یا داستان؟
پنج‌شنبه 8 دی‌ماه سال 1390 10:53 ب.ظ
وانیا
امتیاز: 0 0
لینک نظر
بی پولی بد دردی
شنبه 10 دی‌ماه سال 1390 12:24 ق.ظ
سیمین
امتیاز: 0 0
لینک نظر
توام نمیتونی نبینی ٬ نمیتونی بگی به من چه...میدونم
دچاری به درد دیدن و زجر کشیدن ...
شنبه 10 دی‌ماه سال 1390 01:30 ب.ظ
مانے !
امتیاز: 0 0
لینک نظر
بابا من با حدیث خاطره دارم ! یه اسم دیگه روش می‌ذاشتی خوب ! :دی
شنبه 10 دی‌ماه سال 1390 04:15 ب.ظ
کورش تمدن
امتیاز: 0 0
لینک نظر
سلام
عالی بود
هم نوشته شما هم کار اون خانوم
ولقعا تو یه لحظه همچین تصمیمی گرفتن خیلی سخته
دوشنبه 12 دی‌ماه سال 1390 11:28 ق.ظ
عسل
امتیاز: 0 0
لینک نظر
سالم باشه الهی ...
آپم
سه‌شنبه 13 دی‌ماه سال 1390 01:58 ب.ظ
لاکو
امتیاز: 0 0
لینک نظر
خیلی واقعی بود مومو جون
کاش این شکلی نبود زندگی
کاش اینجوری نبودیم
اه.
سه‌شنبه 13 دی‌ماه سال 1390 09:41 ب.ظ
بــاران
امتیاز: 0 0
لینک نظر
گریه کردم فقط ...
یکشنبه 18 دی‌ماه سال 1390 11:16 ق.ظ
زمزمه
امتیاز: 0 0
لینک نظر
گریه واندوه......
یکشنبه 18 دی‌ماه سال 1390 02:10 ب.ظ
کورش تمدن
امتیاز: 0 0
لینک نظر
سلام عرض شد و دیگر هیچ
پس پستتون کو؟؟؟؟؟؟؟
من پست میخوام یالا
ترجیحا داستان باشه
سه‌شنبه 20 دی‌ماه سال 1390 09:08 ب.ظ
پارسدخت
امتیاز: 0 0
لینک نظر
سلام
خوبی عزیزم؟
به مناسبت تولد 1 سالگی مرزبان نامه یه بازی وبلاگی ترتیب دادم
اگه شرکت کنی واقعا خوشحال میشم
برای شرکت کردن به مرزبان نامه سر بزن
چهارشنبه 21 دی‌ماه سال 1390 08:22 ب.ظ
پسر خوانده
امتیاز: 0 0
لینک نظر
میدونی ،‌ اگه که بخوام بگم قشنگ بود، فقط یه چیز کلیشه ای گفتم..ولی واقعآ تاثر بر اگیز بود.خیلی..
دوشنبه 26 دی‌ماه سال 1390 02:06 ب.ظ
فرزاد
امتیاز: 0 0
لینک نظر
نوشته ی عالی ای بود...
ولی درد اینجاس
که امثال این خانوم همیشه وجود ندارن
یعنی اگه باشن هم
دستشون به جایی بند نیست و شاید در توانشون نباشه...
از سرطان نوشتی...
سرطانی که یه نفر رو میکشه و یه خانواده رو به صلابه میکشه...
کسی که سرطان میگیره جلوی چشم خانواده ش آب میشه،و این زجر کش کردن سایر اعضای خانواده س...
وقتی دکتر میگه مدارا کنین تا آروم بمیره...
دنیا با همه وسعتش،تنگ میشه..........
خدا جوونای هیچ خانواده ای رو با هیچ وسیله ای جلوی چشم خانواده ش پرپر نکنه...
پنج‌شنبه 29 دی‌ماه سال 1390 10:06 ب.ظ
عسل
امتیاز: 0 0
لینک نظر
گلدن کلوپ مباررررررررررررررررک
آپم
سه‌شنبه 4 بهمن‌ماه سال 1390 10:09 ب.ظ
حسن آذری
امتیاز: 0 0
لینک نظر
سخت بود. خیلی سخت
شنبه 8 بهمن‌ماه سال 1390 07:38 ق.ظ
silent
امتیاز: 0 0
لینک نظر
خیلی دردناک بود
یکشنبه 9 بهمن‌ماه سال 1390 01:31 ب.ظ
خــودمونی
امتیاز: 0 0
لینک نظر
والا نمی دونم چی باید بنویسم! فعلن بغض دارم.
دوشنبه 10 بهمن‌ماه سال 1390 10:22 ب.ظ
کشتی گیر
امتیاز: 0 0
لینک نظر
سلام خانوم حالتون خوبه انشالله
لطفاحتماتشریف بیارین وب جدیدمن یه عکس جدید ازآخرین مسابقه کشتی ام
انداختم تشریف بیارین ببینید ونظربدید لطفا
شمااولین شخصی هستین که دعوتتون میکنم. منتظرحضورگرمتون می مونم
لطفا بعدازاینکه تشریف اوردین حتمابمن بگین آیا عکسی که کنارصفحه وبلاگم گذاشتم روموفق شدید ببینید یانه؟ منتظرتونم
توی عکس حریفم خیلی منو تحت فشارقرارمیده

ولی این دفعه ازش التماس نکردم تامنو رهاکنه بل که فقط دست وپازدم تانجات پیدا
کنم ولی نشد ومن 10 دقیقه توی چنگال حریف آبی پوشم اسیربودم. اسارت چیز
خیلی بدیه شبیه مرغ سرکنده آدم حس میکنه لحظات جون کندنه. خیلی فشار بهم
اورد
سه‌شنبه 11 بهمن‌ماه سال 1390 01:26 ب.ظ
امیر
امتیاز: 0 0
لینک نظر
سلام
خوبین؟
خیلی وقته نمینویسین
هم جاتون خالیه
هم جای مطالبتون
چیزی که نشده؟
لطفا این کامنت خصوصی باشه
موفق باشین
پنج‌شنبه 4 اسفند‌ماه سال 1390 01:18 ب.ظ
ستاره قرمز
امتیاز: 0 0
لینک نظر
سلام مومو جانم
امروز اشکمو در آوردی
تو خیلی اشکمو در آوردی
ما دو دریچه روبروی هم بودیم و حالا از اون روز 11سال میگذره...!!!
این داستان با بیان تو زیبا شده.
ولی بغضم ترکید...
پنج‌شنبه 4 اسفند‌ماه سال 1390 10:23 ب.ظ
جزیره
امتیاز: 0 0
لینک نظر
استااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااد
کجایی شما؟
سلام
پنج‌شنبه 4 اسفند‌ماه سال 1390 11:22 ب.ظ
جزیره
امتیاز: 0 0
لینک نظر
استاد جان اسمتو دیدم توی کامنتدونیه دانه های ریز حرف
خدا رو شکر که هستین. همین بودن نشونه ی خوبیه. دست به قلم شین ممنونت میشیم
شاد باشین انشالله
سه‌شنبه 9 اسفند‌ماه سال 1390 07:45 ق.ظ
آزی
امتیاز: 0 0
لینک نظر
اما من از این مدل گدایی زیاد دیدم
حتی اسم بیمار و بیمارستانش رو هم پرسیدم اما همچین شخصی وجود نداشت
امیدوارم که من اشتباه کرده باشم

اما چون چند موردش رو دیدم و مدل هاش تقریبا یه جور بوده خواستم اطلاع رسانی کرده باشم
سه‌شنبه 16 اسفند‌ماه سال 1390 02:31 ق.ظ
fereshte
امتیاز: 0 0
لینک نظر
hala man montazer bodam akharesh taraf kalak zade bashe,ke digaran deleshon besoze pol bedan behesh.
چهارشنبه 17 اسفند‌ماه سال 1390 04:27 ب.ظ
عاطی
امتیاز: 0 0
لینک نظر


چقدر تلخ!

و چقدر زیادن این اتفاقا!!!!به امید روزای خووب

یکشنبه 28 اسفند‌ماه سال 1390 09:59 ق.ظ
کورش تمدن
امتیاز: 0 0
لینک نظر
سلام استاد گرامی
بابا این دم عیدی بیا ۲ خط بنویس
ایشاا... که سال خوبی داشته باشی معمار برجسته دوران
سه‌شنبه 1 فروردین‌ماه سال 1391 11:11 ب.ظ
هاله بانو
امتیاز: 0 0
لینک نظر
سلام مومو جان
عیدت مبارررک
امیدوارم سال پر از آرامش و خوبی داشته باشی
سه‌شنبه 8 فروردین‌ماه سال 1391 12:00 ب.ظ
جزیره
امتیاز: 0 0
لینک نظر
سلام علیکم ما رو پذیرا باشید
سال نو هم که خب حتما مبارکه. سال خوبی رو براتون ارزو میکنم استاد جان
سه‌شنبه 8 فروردین‌ماه سال 1391 11:34 ب.ظ
تولدانه
امتیاز: 0 0
لینک نظر
سلام الهام عزیز
تولدت مبارک
آرزوی سالی پر از خوشی و سلامتی برای شما و خانواده محترم داریم
عیدتون هم مبارک
چهارشنبه 9 فروردین‌ماه سال 1391 12:55 ب.ظ
فرزانه
امتیاز: 0 0
لینک نظر
تولد عید شما مبارک
( تعداد کل: 57 )
   1      2   >>
صفحات
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیک :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد