نیم ساعتی ایستادم کنار خیابان! روبروی در آبی..منتظر کسی نبودم...کسی هم منتظر من نبود!
آسمان صاف بود... نه مثل امروز که برف و باران با هم می بارد روی درخت های حیاطمان...
نشسته بود کنار دیوار سرش را گذاشته بود روی آرنجش! سه چهار تا از دوست هایش هم کنارش بودند... بعدا فهمیدم که دوستش هستند...
سیل بود که می آمد ...زیر آسمان صاف انقلاب ... سیل محبت! هر دو دقیقه یکبار زنی یا مردی زانو می زد کنارش ! و کیف های چرمی مارک دار یا جعلی باز می شدند و خالی می شدند در دامنش...
می خواستم بروم برایش یک ترازو بخرم...عین ترازویی که روبرویش گذاشته بود ... اما شاید ترازوی شکسته اش بهتر کار می کرد برایش...
سیل محبت بود که می بارید و چشم هایی که پر می شدند از اشک تا به پسر روبروی در آبی بگویند که دوستش دارند و نمی گذارند تا صاحب کار بد اخلاق و اخمویش به او از گل نازک تر بگوید!
از قلب های بعضی ها خیلی خوب می شود استفاده کرد...حتی نمی گویم سواستفاده! حتی...
وقتی به کسی محبت می کنی مسئول می شوی... اما چقدر؟ تا کجا؟ این سیل محبت باید به کدام رود خانه بریزد؟
شاید محبت کردن خیلی احمقانه است ، وقتی بی هدف باشد...
دنیا خیلی خیلی نا مهربان تر و بی هوده تر از آن است که صادقانه سعی کنی به کسی احساس بهتری بدهی!
متاسفم!
متاسفم!
متاسفم!
وقتی تو رو خریدیم فکر می کردم چقدر خوشگلی! چه با نمکی ... وقتی موهای سرتو سیخ می کردی و خیلی فشن! با غرور مردونه سرتو بالا می گرفتی و یه کتی پشت میله های زرد خونه ی بیست هزار تومنیت را می رفتی و به چشای ما ، که مثل ندید بدیدا دورت جمع شده بودیم و قربون صدقه ات می رفتیم زل می زدی فک می کردم که اگه یه روز تنها بشم تو بهترین همدم می تونی باشی برام!
جالبش می دونی چی بود؟
اصلا محل به مردای خونه نمی ذاشتی... سوگلی هات زنای خونه بودن که وقتی حرف می زدن تو هم باهاشون حرف می زدی!!
وقتی باهات حرف میزدم اونروزا ، فک می کردم می فهمی چی میگم... گاهی روتو می کردی اونور و عشوه میومدی ... یعنی حوصله منو نداشتی... اونوقت با یه ذره پلو 4 تا کشمش ... یه کم بیسکویت ... زودی مهربون می شدی! تازه ... تا من نمی خوردم از غذاهایی که برات میاوردم لب نمی زدی!! انگاری قهوه ی قجری باشن! اول باید من می چشیدمشون تا همایونی شما از سلامت غذا مطمئن بشه! اونوقت می چشیدی و اگه خوشت میومد و سیر می شدی به علامت تشکر یه دوری میزدی تو خونه ات و یه کم آواز می خوندی!
تازه... اینقد قشنگ حموم می کردی که باهات میومدم و همه ی چند دقیقه ی حموم کردنتو پیشت می شستم و تماشات می کردم که چجوری مثل موش آبکشیده می شدی و آویزون !!! بعد می نشستی رو مبل خونه ات و خودتو خشک می کردی و بعدشم یه چرتکی می زدی!
امروز ... از اون روزا زیادم نگذشته! تو هنوزم با نمکی ...هنوزم قربون صدقه ات می رن همه ...هنوزم با نمک حموم می کنی... هنوز زنا رو بیشتر از مردا دوس داری و موسیقی کلاسیک گوش می دی!! هنوز خونه ات میله های زرد داره! اما...
تو رو خدا بذار بخواااااااااااابم!... اولا فک می کردم پرنده ای! الان فهمیدم تو باغ وحشی!!!صدای همه چی از سگ و گربه و کلاغ در میاری ... اما دریغ از یه سوت بلبلی! اینقد جیغ نزن سر صبحی خواهش می کنم!!!!
وارد خیابان شد...سر خیابان هیچ علامتی نبود نه تابلویی نه پلاکاردی پرچمی پارچه ای!!! هیچ..
اما همه ی آدم ها کنار خیابان پارک شده بودند ... بی حرکت و همه در خلاف جهت زن! سرآسیمه هم نبود...انگار مسخ شده باشد...شبیه رژه ی ارتشی ولی آرام... یک دو ... یک دو... چه لذتی داشت زل زدن به صورت های بی احساس ...گاهی می ایستاد و دست می کشید روی تن این همه سکون و دور و برش... خیابان یک طرفه نبود... پس چرا همه رو به سوی زن بودند؟
لبخند زد ... وقتی در ویترین مغازه ای تعطیل روح دوست دوران کودکی اش را دید که به حراج گذاشته شده بود...حراجی بی مشتری!
به جای ابرها بالای سرش ، سر هایی بی پیکر پرواز می کردند... طوفان بود انگار ... و دم در همه ی خانه ها کیسه هایی سیاهی از تن بود که منتظر مامور شهرداری نشسته بودند تا جمعشان کند ، ساعت نه! شب... وقتی همه ی آدم ها کنار خیابان پارک کرده اند و تن های اضافی در کیسه های سیاه دم در خانه هاست و روح هادر ویترین بی مشتری چوب حراج خورده اند!
مواظب باشم...روحم قیمتی است! شما هم مواظب باشید...
***
راستش امتحان کرده ام مستی را ... از خدا که پنهان نیست از شما چه پنهان! اما مستی این روز هایم از جنس دیگریست...
راستی : لبهایم کبود شده از سیلی های نخورده و رد انگشت هایت مانده روی قلبم ... برخی از درد ها درمان نمی شوند حتی اگر همه ی کار خانه های آب معدنی اکسیر های شفا بخش بسته بندی کنند! بعضی از درد ها را فقط باید چشید و نئشگی شان را حس کرد...
راستی...هوس یک پست دانشگاهی کرده ام شدیدا! دلم برای خنده های بی دلیل همیشگی ام تنگ شده است البته هم چنان می خندم... اما بیشتر از روی عادت... کسی باور نمی کند بلاهایی را که این روز ها دارم می گذرانم از بس همیشه می خندم باور پذیر نیست که می توانم مشکل داشته باشم!!
راستی...یکی از داشجو هایم برادر دوقلویی دارد که احتمالا مشکل دارد در درس هایش (هی می خواهم از واژه ای مثل خنگ استفاده کنم نمی توانم! ) و دانشجوی من هم زمان هم به جای خودش هم به جای برادرش در دو دانشگاه مختلف امتخان می دهد... خیلی شیک و قشنگ و با نیش باز آمده به من میگوید استاد من دو سری امتحان دارم من را دریاب و نمره ی خوبی بده!!!
کلا احساس می کنم قدرت درکم کم شده...هم فهمیدم چه می خواهد هم نفهمیدم!
یعنی آمده به من می گوید من متقلبم و به من نمره بده؟ یا می خواهد پز بدهد که دو تا مدرک را دارد با هم می گیرد؟ یا شاید هم من را گیر آوده!! یا ...
بعضی ها خیلی عجیبند!
خیلی!
تمام شدن گاهی خیلی ساده است!
مثل این است که یک اره گرفته ای و شاخه ای را که رویش نشسته ای داری می بری! سر خوش! مثل کارتون های دوران بچگی!
و زندگی آنقدر شوخ هست که با خودم فکر کنم و قتی با مغز زمین می خورم عین فنر بالا می پرم و هیچ چیز بدی برایم اتفاق نمی افتد!
آنقدر شوخ هست که اگر تریلی 18 چرخ هم از رویم رد شود باز می شود مثل توپ بادم کرد و مثل اولم کرد!
یا مثلا ورم روی سرم را می توانم مثل "تام" با انگشت هل بدهم تا بخوابد!
راستی : واقعا خوشحالم که زندگی اینقدر شوخ و مزخرف است که می شود قاه قاه به آن خندید و داستان های کمیک از درد هایش در آورد!
راستی : وقتی بیست سالم بود فکر می کردم سخت ترین روز های زندگی همان هاست! الان در آستانه ی سی سالگی ام و فکر می کنم سخت ترین امتحان ها را دارم می دهم!
راستی : فکر کنم آدم هر 10 سال یکبار دچار بحران ها دهه های عمر می شود!!! لا اقل برای من که اینطور بوده! هی به خودم می گویم این ها همه اقتضای سن است!
راستی : ممنون که به یادم هستید و مرا می خوانید... زیاد فرصت ندارم که پاسخ محبتتان را بدهم ...لا اقل چند روزی...اما جبران خواهم کرد... دوستتان دارم! تنهایم نگذارید!
سی سالش هم نبود...
جلوی آینه ی دستشویی پارک...آب می زد به صورتش ... به خودش نگاه می کرد ، تا صورتش خشک شود...شاید می خواست مطمئن شود که زیباست..هنوز! بعد دوباره...نمی دانم چند مشت آب ... چند بار... هر بار لبخند می زد...
سی سالش نبود ...اما کنار چشمهایش چین داشت..لب هایش کمی باز بود...دندانهایش را می شد دید...شاید مست بود...شاید نئشه بود... "سلام" ..."سلا..." لبهایش روی هم نمی نشست.."م" را نشنیدم... و یک لبخند...
"می شه رژ لبتونو بهم بدین؟ دارین رژ لب؟"
"دارم"
کمی لب هایش را سرخ کرد و خودش را در آینه ی ترک خورده و زنگ زده ی پارک برانداز کرد
صورتش می خندید.
"می خوای ابروهاتو بردارم برات؟"
"می کنی این کارو؟"
درد داشت
صورتش جمع می شد با کندن هر تار مو... مو هایش کمی روشن بود... روی پوستی که از غم تیره شده بود...
"خوب شد...قشنگ شدی"
"جدی؟ ببینم! " آینه ی ترک خورده چیزی نداشت برای نشان دادن...
"آینه داری خانو..؟...آره قشنگ شد.....ممنون" لبهایش می خندید...چشمهایش هم!
می خوای کمی آرایش کنی؟
آره...
هر کاری می توانستم کردم تا زیباتر شود...کمی کرم مرطوب کننده...صورتش را نوازش می کردم...نمی دانم چه مدت...
شاید کسی تا آن روز نوازشش نکرده بود...چشمهایش را بسته بود و در خلسه رفته بود... انگار دلش می خواست تمام نشود...
"ممنون"
"رژ لب مال خودت...آینه رو هم بردار.. من نیازی ندارم"
هر دو را انداخت توی کیف سیاه رنگ پریده
سرش را تکان داد پایین انداخت و رفت..بی هیچ حرفی...
زن ها ی دستشویی پارک من را به هم نشان می دادند...سرم را پایین انداختم...انگار گناهی کرده باشم. با سرعت خودم را از بین آن همه آینه ی زنگ زده بیرون کشیدم... چشم هایم دنبالش بود..دنبال زنی که سی سالش هم نبود اما صورتش چروک داشت و رنگ لب هایم را به او بخشیده بودم....
مرد موتور داشت
چانه می زد
از حرکت سر و دستش فهمیدم
زن تسلیم شد
ترک نشست
کت سربازیِ خاکی رنگ مرد را چنگ زد و ...
به همه ی کاغذ های روی میزم لبخند می زنم و با نوک انگشت هایم می خوانمشان ...سفید! روشن دلم شاید!
اولش چیزی حس نمی کنی ...انگار که اتفاقی نیفتاده ...هنوز داغی ! مثل زخمی که تازه دهان باز کرده و می بینی فوران شیره ی تنت را ، سرخ ، اما باور نمی کنی! بعد گیج می شوی و سبک...انگار همه ی دنیا دور سرت می چرخد! مست شده ای شاید از بوی آهن خونت!
بعد... درد دارد! می سوزی... باور نمی کنید؟
انگار عزیزی را از دست داده ام ...زانوهایم را بغل می کنم و جمع می شوم در کنج ترین جای دیوار..."گریه کن عیبی ندارد...گریه کن!" و مثل بچه ای که تازه به دنیا آمده سیلی می زنند به من.. تا نفسی که حبس شده را بیرون بدهم و هق بزنم...
زندگی اما همچنان جریان دارد ...فقط تویی که زمان برایت متوقف شده! جا مانده ای از همه جا...همه چیز!
وقتی تمام می شود همه ی عشق بازی من با دیوار های خانه ام! مردی که ایستاده با غرور ...همه ی کوله بار سنگینش را جمع می کند... سربلند بیرون می رود!
سربلند! بدون اینکه ترک خورده باشد... و ساعت ها باز شروع می کنند به شمردن ثانیه ها...
این روز ها جایی از زمین که فقط دو فصل دارد فصل سومی را هم می بیند! پاییز رفت قطب...برای زمانی بلند! یک ماه!
از همه خداحافظی کرد ، اینجا در کامنت های پست قبلی برایتان آروزوی سلامت کرد! فرصت نداشت کامل کند کار نیمه تمام شب ترین شب های پاریس و قمار باز را! در جستجوی "من" دیگری بود... برایش آرزوی سلامت کنید...سعادتی که دنبالش می گردیم شاید واقعا در تنهایی باشد! امیدوارم پیدایش کند!
یه بازی دیگه!
باور می کنید؟
چقدر من بازیگوش بودم و خودم نمی دونستم!
1. اگر کسی که قراره باهاش ازدواج کنید یهو یه مشکل نا جور براش پیش بیاد مثلا فلج شه،کور شه ، سرطان بگیره و...... بازم حاضرین پاش بمونید یا ولش می کنین ؟
تا به چی بگین پاش موندن و تا به چی بگین مشکل ناجور!
اگر قرار باشه این حس بهش دست بده که دلم براش می سوزه نه باش نمی مونم! باید "عشق" همراه هر چیزی باشه و "عشق" فقط از خود گذشتگی و سوختن نیست! رضایتی جاودانه است که روح رو به لرزه در میاره ...اگر فکر کنم که قراره روزی سرش منت بذارم که بخاطرت از خودم گذشتم...بازم باش نمی مونم! زندگی عاشقانه ربطی به سلامت جسمی نداره....مادامیکه قلب کسی بیمار نباشه هیچ مشکلی ناجور نیست!
2. اگه شما یه مغازه دار باشین و یه آدم کور بیاد ازتون 5 هزار تومن خرید کنه و به جای 5 تومنی اشتباها به شما تراول 50 هزار تومنی بده و خودش نفهمه اشتباهش رو بهش می گین ؟ یا 50 هزار تومنی رو برمی دارین ؟
فکر نمی کنم کسی با دزدی های اینجوری به جایی برسه! اگر روزی قرار باشه دزدی کنم یه دزدی اساسی می کنم!!!!
3. اگه یه روز بفهمین فقط دو هقته دیگه زنده اید چی کار می کنید ؟!
می رم پاریس! همه چی رو ول می کنم و می رم...
4. حاضرید کلیه تون رو به کسی که به هیچ عنوان نمی شناسین ولی در حال مرگه اهدا کنید تا زنده بمونه ؟؟(توجه داشته باشید که کلیه تونه ! خودکار نیستا !)
بعله! اگر کسی نیاز بهم داشته باشه حتما!
با وجود مخالفت خیلی از نزدیکانم همین الانم اعضای بدنم رو اهدا کردم، فکر کنم اگر روزی از مرگ مغزی مردم زیر سنگ قبرم چیزی نباشه!!! همه ی قطعاتم اهدا شده است! و البته قلبم...که مال خودم نیست و حقی در موردش ندارم که تصمیمی در باره اش بگیرم...و اینقدر پاره پاره که...اگر چیز وصله خورده به درد کسی می خوره اونم اهدا می کنیم!
5. اگه جنگ بشه (صرف نظر از جنسیتتون و فقط به خاطر دفاع از کشورتون) حاضرید برید جبهه ؟
به خاطر وطنم؟
هر کاری میکنم...هر کاری...دلم می خواد خار های بیایون هاشو ببوسم...هر روز!
6. اگر شما یک نخبه علمی باشین و یک کشور خارجی به شما پیشنهاد پناهندگی با مزایا و حقوق عالی بده تا اونجا زندگی کنید و برای اونها کار کنید (همون فرار مغز های خودمون!) این کار رو می کنید ؟
ما یه نخبه ی علمی هستیم که نرفتیم!!!
فکرم نکنم که برم... این خاک بهم نیاز داره..منم به خاکم به غبارش و به بوی زندگی کردن ، اینجا ، معتادم!
7. اگه در حین رانندگی با یک نفر تصادف کنید و کسی نبینه آیا فرد مجروح رو می رسونید بیمارستان یا فلنگ رو می بندین و الفرار ؟
رانندگی نمی کنم! راستش رو بخواین...به ندرت! اما اگر پیش اومد همچین چیزی می رسونمش بیمارستان و کلیه ام رو هم بهش اهدا می کنم!!!!
8. اگر جلو روی شما یک پیر مرد زمین بخوره و شما هم خیلی عجله داشته باشین آیا وا می ستید به اون مرد کمک می کنید حتی اگر دیرتان شود یا بی تفاوت از کنارش رد می شین ؟
نه ! کمک نمی کنم! اونه که به من کمک می کنه .. اگه همچین اتفاقی بیفته به شکرانه نعمت جوانی و برای این حس که وجودم به درد کسی می خوره از وجود اون پیرمرد استفاده می کنم و از حس لذت کمک کردن به کسی و از نیرویی که هنوز تو وجودم دارم لذت می برم و نئشه می شم!!
چه کاری مهم تر از لذت بردن از زندگی و از خودت می تونه باشه؟
9. آیا حاضرید به صورت داوطلبانه و کاملا مجانی مدتی برای یک سازمان خیریه فعالیت کنین ؟!
حتی حاضرم همچین سازمانی رو آخر هفته ها رایگان برم جارو کنم!!!
10. اگر در شرایطی باشین که قرار باشه بین زنده موندن خودتون و یکی که خیلی دوسش دارین مثلا پدر یا مادرتون یکی رو انتخاب کنین کدوم رو انتخاب می کنین ؟؟!!
هیچ کدوم! خوش حالم که حق این انتخاب دستم نیست ... پدر یا مادر یا عزیزم اگر با مردن من زنده بمونه تا پایان عمرش زجر می کشه که به خاطر این انتخاب من...زنده است. و هرگز هم دلم نمی خواد کسی من رو به خودش ترجیح بده...
ببخشید دو تا بازی پشت سر هم شد دیگه! دعوت اهورا رو نمی شد رد کرد! بعله! بازی کنید ...حتی شما دوست عزیز!