X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل

مومو

تو آن چیزی که من می بینم نیستی!

وارد اتوبوس که می شود ابرو هایش را در هم می کشد و شکل دماغش و صورتش جوری می شود که یعنی شما همه بو می دهید!

تازه علاوه بر همه ی این ها غر هم می زند...یک زن نسبتا میانسال است با لباس های سر تا پا سیاه...بدون هیچ آرایشی ...ساده ی ساده!

"به این هم می گن اتوبوس؟ ... چرا اینجوریه؟... ماشینای "فلان" جا نبودن وگرنه هیچ وقت سوار اینا نمی شدم! بلیطمو پس نمی گیره برم با این سمند زردا برم !!

اه اه ...چقدر بو می ده اینجا! صندلیش چرا اینجوریه ؟ چرا زرده صندلیاش...().."

در دلم می گویم عجب مسافری نکند بیاید و پلاسش را بغل دست من پهن کند و به خودم لعنت می فرستم که تنها هستم و یک بلیط بیشتر ندارم!

قدم قدم در راهروی اتوبوس جلو می آید تا می رسد بالای سرم... نگاهش می کنم به نظرم مثل یک غول بزرگ می آید که الان  قرار است من را درسته قورت بدهد... طبق معمول حس می کنم که نیشم دارد باز می شود و به زودی قرار است به این خانوم غوله لبخند تحویل بدهم!! یک چشم غره ای به من می رود و کنارم روی صندلی پهن می شود و همین جوری زیر لبی دارد غر غر هم می کند ...وقتی عملیات جایگزینی خانم غوله تمام می شود من هم نفس حبس شده ام را بیرون می دهم و با خودم می گویم این هم قسمت من در این سفر!!

می ترسم برگردم و نگاهش کنم ... اینقدر زیر چشمی سعی می کنم صورتش را ببینم که چشم هایم درد می گیرند ! 

خانوم غوله همین جوری که دارد برای همه ی اتوبوس بلند بلند  غر می زند اشاره ای می کند به اینکه ناهار نخورده و من هم مثل آدم های نفهم یک هو می پرم وسط غرش " آخی... الهی !! چرا....... فشارتان پایین آمده حتما!!!" خانوم غوله یک جوری نگاهم می کند که یعنی به تو چه!

و از کیفم یک بیسکوییت در می آورم ، بازش می کنم و می گویم بفرمایید... "نه نمی خورم"

حس می کنم الان است که من را بزند...

موبالش را در می آورد و به 3-4 تا مرد یا پسر نمی دانم زنگ می زند...مهران ،داوود، محمد...به همه یک سری دستور بی ربط می دهد !

با خودم فکر می کنم عجب مادر فولاد زره ای است این یارو!


وقتی یک کمی آرام می گیرد نارنگی از جیبم در می آورم و به زور به خوردش می دهم!!! و به این ترتیب نارنگی گیرش می کنم و یواش یواش سفره ی دلش باز می شود...

برایم از مادرش می گوید که مریض است و در شهر دیگری زندگی می کند و وسواس دارد و او مجبور است هر هفته برای حمام کرن مادرش 300 کیلومتر راه برود و بر گردد از همسرش که عمرش را به شما داده از برادرش که چند روز پیش به یک پیاده زده و فردا دادگاه دارد و او برای ضمانت کردنش در حالیکه همین امروز از سفرحمام مادر بر گشته مجبور است دوباره سفر کند و ار دو تا پسرش برایم می گوید و اینکه نگرانشان است و....

خیلی حرف های دیگر....

دیگر برایم خانوم غوله نیست..به نظرم زن مهربانی می آید...خستگی آدم را پرخاشگر و عیب جو می کند... و او هم مستثنا نیست ، مثل من ...حس می کنم که زن در دلش درد دارد که به همین راحتی و با دو تا لبخندو یک نارنگی سفره ی دلش را باز کرده و من را سهیم در غم هایش دانسته....

به همه ی حرف هایش گوش می کنم و سعی می کنم آن چیزی را که او هست در پشت صورتی که کم کم دارد پیشانی و دور لب هایش چین می خورد ببینم...

فکر می کنم که خیلی ها آن چیزی که ما می بینیم نیستند... اینقدر که بار غم و شکستن های ندیدنی روی دوششان است!

امیدوارم همسفری که نمی شناسمش شب یلدا خانه باشد و درد کمتری در دلش باشد...

امیدوارم


تاریخ ارسال: دوشنبه 29 آذر‌ماه سال 1389 ساعت 12:52 ب.ظ | نویسنده: مومو | چاپ مطلب
نظرات (42)
دوشنبه 29 آذر‌ماه سال 1389 02:04 ب.ظ
کیامهر
امتیاز: 0 0
لینک نظر
رسیدن به خیر
واقعا نمیشه از ظاهر ادمها به باطن و حقیقت وجودشون پی برد
یه زن به ظاهر بد اخلاق و بد عنق
تو وجودش یه ادم مهربون قرار داشت
که اگر سر صحبت رو باز نمی کردید هیچ وقت متوجهش نمی شدید
پاسخ:
آره...
این روز ها خیلی ها اینجورین !
ظاهر هاشون شبیه درونشون نیست...
کاشکی این مردم دانه های دلشان پیدا بود.
دوشنبه 29 آذر‌ماه سال 1389 03:17 ب.ظ
آناهیتا
امتیاز: 0 0
لینک نظر
سلام
واقعا همین طوره
از این جور آدما خیلی خوشم نمیاد
چون باید خیلی کنجکاو بشم تا بفهمم خوبن یا بد
برعکسش خیلی وحشتناکه
به هر حال باید دقت کرد و قضاوت نکرد
پاسخ:
شاید هم لازم نباشه بفهمیم...
فقط باید دوست داشت آدم ها رو!
دوشنبه 29 آذر‌ماه سال 1389 03:20 ب.ظ
ایران دخت
امتیاز: 0 0
لینک نظر
سلام مومو.. خسته نباشی.. راستی شما استاد نقاشی هستی؟؟
پاسخ:
نقاشی که نه!
درک و بیان محیط یکی از درسامه برای بچه های معماری...
شایدم بشه گفت نقاشی!
دوشنبه 29 آذر‌ماه سال 1389 03:22 ب.ظ
کورش تمدن
امتیاز: 0 0
لینک نظر
سلام
جالب بود
باید خیلی مراقب بود که گول ظاهر آدما رو نخوریم
برعکس این جریان هم صادقه
اگه کسی شاد و خندون هم بود نمیشه گفت غمی نداره
من خودم معمولا ظاهرم چیزی رو نشون نمیده
البته اصلا خوب نیست
پاسخ:
شاید هم خوبه...
من که به این نتیجه رسیدم که هیچ وقت نمی تنوم عزیز ترین های خودم رو هم بشناسم!
دوشنبه 29 آذر‌ماه سال 1389 03:50 ب.ظ
سپیده
امتیاز: 0 0
لینک نظر
حقیقتا آدما وجودشون غرق در غرغرانه های روزانه س

من و تو استثنا نیستیم!

فقط ظاهرمونو حفظ می کنیم!

راستی شما کجایی!!!؟ اینجا چرا همه اتوبوسا پولی شدن!؟ دلم اتوبوس بلیطی میخواد خــــــــب
پاسخ:
آره... ما هم اگر این بلاگستان نباشد مثل همان خانم شاید بشویم!

راستی من همه جا هستم و هیچ جا نیستم!!!
در سطح تهران و دو استان مجاورش پراکنده ام!
هر روز یک جا!!
اگر جایی مرا ثابت دیدید خبرم کنید! دلک برای خودم در خانه تنگ شده است!
دوشنبه 29 آذر‌ماه سال 1389 03:57 ب.ظ
سرو
امتیاز: 0 0
لینک نظر
پاسخ:
خداوندا!!!!!!!!!
راضی به غمگین شدنتان نبودیم سرو عزیز!
دوشنبه 29 آذر‌ماه سال 1389 04:03 ب.ظ
کرگدن دل نازک
امتیاز: 0 0
لینک نظر
ظاهر فقط یه لایه س!
اصل درونه و بیشتر وقتا دست نیافتنی!
پاسخ:
آره...
یکی در کارتون شرک می گفت آدم ها مثل پیاز لایه لایه هستن!
دوشنبه 29 آذر‌ماه سال 1389 04:49 ب.ظ
حمید
امتیاز: 0 0
لینک نظر
سلام ممنون که به من سرزدین..خیلی ساده و روان مینویسین..از آشنایی با شما خوشحالم
پاسخ:
من هم خوشحالم...
مرسی
دوشنبه 29 آذر‌ماه سال 1389 05:05 ب.ظ
بابالنگدراز پنج فوتی
امتیاز: 0 0
لینک نظر
هیچوقت نباید آدما رو قضاوت کرد. تا قضاوت نشیم.
آدما کوه دردند. خیلیهاشون. اما گاهی اونقدر دردها زیاده که سکوت میکنند. سکوتی به عظمت تاریخ. و یا پرخاشگر میشن. پرخاشگری از نشانه های یه درد عظیمه. البته پرخاشگری در کسانی که این عادت رو ندارند...
ای کاش خدا رحمی به دلامون کنه و دردا رو بشوره و ببره
پاسخ:
ان شاالله...
خدایا! رحمی!
دوشنبه 29 آذر‌ماه سال 1389 05:50 ب.ظ
آشغال
امتیاز: 0 0
لینک نظر
خیلی با نوشته هات حال کردم
پاسخ:
از لطف و مهربانی شماست...
دوشنبه 29 آذر‌ماه سال 1389 05:56 ب.ظ
یک زن زیبا
امتیاز: 0 0
لینک نظر
چه خوب و با نرمش تونستی ماسکشو در بیاری، افرین
پاسخ:
فقط دوست داشتم مهربان باشد... مثل شما!
دوشنبه 29 آذر‌ماه سال 1389 06:57 ب.ظ
پسری بیکار
امتیاز: 0 0
لینک نظر
زندگی سخته مردمم سختی میکشن زندگیه دیگه
پاسخ:
آره! زندگیه دیگه!
دوشنبه 29 آذر‌ماه سال 1389 07:43 ب.ظ
azad
امتیاز: 0 0
لینک نظر
سلام استاد

از این ماجرا ها برای من هم اتفاق میفته.هفته ای سه بار.
چون به خاطر دانشگاه 100 کیلو متری جا به جا میشم و داستان زندگی خیلی ها رو نا خواسته شنیدم.من هم متاسفانه همیشه از ظاهر آدما قضاوت میکنم ولی بعد متوجه میشم که اشتباه کردم.
امروز هم کلی در مورد یارانه ها درد و دل شنیدم!
پاسخ:
یارانه که درد نیست...
به هر حال یک روزی باید این راه رو می رفتیم!
جهانی شدن تجارت و زندگی مجبور می کنه کشورمون رو که یک سری چیز ها رو اصلاح کنه!
فقط امیدوارم این اصلاحات فقط تو قیمت کالاها نباشه و خدمات هم همونجوری اصلاح بشن.
درد یک جایی عمیق تر از این چیز هاست...شرمندگی نان آور خانواده ...مادر خانواده و فرزندان هر کدوم به دلیلی ...
اقتصاد بخش کوچیکی از این شرمندگی هاست ..شاید مادر خیلی چیز ها باشه اما همه چیز نیست.
دوشنبه 29 آذر‌ماه سال 1389 08:11 ب.ظ
دختری که حرفهایش را نمبخورد (پری)
امتیاز: 0 0
لینک نظر
man khodam hame vaghti mibinamn fek mikonan cheghad sheytoonam va sar khosh dar sooorati ke asan intooor nist
پاسخ:
خیلی از ما نقاب زدیم به صورت هامون.
دوشنبه 29 آذر‌ماه سال 1389 08:12 ب.ظ
فلاح
امتیاز: 0 0
لینک نظر
ممکنه تبادل لنیک کنیم؟
پاسخ:
با کمال میل...
دوشنبه 29 آذر‌ماه سال 1389 08:20 ب.ظ
azad
امتیاز: 0 0
لینک نظر
من عمران میخونم.ولی عاشق معمارییم.سال بعد کنکور ارشد عمران میدم.(البته به احتمال زیاد نه در ایران)
ولی یه روزی مدرک معماری هم میگیرم.اگه خدا کمکم کنه.
چون عمران و معماری مکمل هم هستند .و بدون همکاری این دو رشته سازه ها به نظرم ناقص هستند.(مثل همه ساختمانهایی که الآن کپی هم ساخته میشن و از زیبایی خبری نیست)
پاسخ:
آره این دو تا مکمل همن!
ولی لازم نیست یک نفر همه چیز بلد باشه.
الان دوران تخصصه!
بهتره با یک گروه کار آمد و درست حسابی کار کنی...
دوشنبه 29 آذر‌ماه سال 1389 08:36 ب.ظ
azad
امتیاز: 0 0
لینک نظر
قبول دارم.ولی با این عشق بی حد و حصرم نسبت به معماری چه کنم!!!!؟؟؟؟
پاسخ:
مهندس عمران با ذوقی باش...
بیشتر معمار های نامی دنیا تحصیلات آکادمیک ندارن!
دوشنبه 29 آذر‌ماه سال 1389 08:47 ب.ظ
azad
امتیاز: 0 0
لینک نظر
خیلی ممنون.اگر در ایران بمونم حتما به پیشنهاد شما فکر میکنم استاد.
پاسخ:
خواهش می کنم!
دوشنبه 29 آذر‌ماه سال 1389 09:08 ب.ظ
wrong
امتیاز: 0 0
لینک نظر
بیا در دانشگاه ما هم تدریس کن یه نمره ای ازت بگیریم
خوب ما رو لینک کردی با نام یک عقده ای !
داستانت بدک نبود !
پاسخ:
ببخشید...آخه اسم وبلاگ این بود داستان نویس نیستم!
ممنونم که به نظرت بد نبود!
می تونم یعنی به نوشتن ادامه بدم؟
دوشنبه 29 آذر‌ماه سال 1389 09:28 ب.ظ
بوف
امتیاز: 0 0
لینک نظر
سلام
حال شما فکر کن به صورتهایی که همیشه تا بناگوش به تو میخندند و در خفا نقشه های هزار پیچ برایت میچینند.
پاسخ:
اینجور نگاه نمی خوام کنم!
دوشنبه 29 آذر‌ماه سال 1389 09:59 ب.ظ
مارال
امتیاز: 0 0
لینک نظر
مرسی از تعریفی که هم از اسمم و هم از کارم کردید
میخواستم بپرسم وبلاگ ما رو از کجا پیدا کردید؟
پاسخ:
تو صفحه ی وبلاگ هایی که به روز کردن
دوشنبه 29 آذر‌ماه سال 1389 10:04 ب.ظ
wrong
امتیاز: 0 0
لینک نظر
قطعا داستان های زیادی در زندگی ما آدم ها اتفاق می افته عزیزم ، می خوای اصلاح کنم بگم حقیقت خوبی را اذعان فرمودید ، و این گونه آدم ها بیشمارند در زندگانی ما که سیرتی پاک در زیر صورت کریه و نچسب دارند ، آدم های هولناکی که مواجهه با حقیقت درونیشان حقیقت را بر ما هویدا می کند
همین اسم هم واسه وبلاگم خوبه ، خیلیا دوس دارن یه آدم عقده ای رو از نزدیک ببینن ، ولی نمیدونن که خودشون منبعی از عقده های جور واجورن
البته باید بگم متاسفانه من نمی تونم شما رو لینک کنم چون محتوای وبلاگ شما سنخیتی ( صنخیطی ! ) با هرزنوشت های من نداره ( از دو دنیان )
پاسخ:
عیبی نداره...
اهل تجارت نیستم که بخوام چیزی تبادل کنم...دوست دارم نوشته های دوستای ندیده و نشناخته ام رو بخونم!
دوشنبه 29 آذر‌ماه سال 1389 10:06 ب.ظ
فتح باغ
امتیاز: 0 0
لینک نظر
من هم امیدوارم موموجان
پاسخ:
مرسی...
دوشنبه 29 آذر‌ماه سال 1389 10:10 ب.ظ
جزیره
امتیاز: 0 0
لینک نظر
سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام
مرسییییییییییییییییییییییییی عزیزم
پاسخ:
قااااااااااااااااااااااااااااااابل نداشت غزیییییییییییییییییییییییییزم!
چقدر اینجوری نوشتن سخته! :دی
دوشنبه 29 آذر‌ماه سال 1389 10:16 ب.ظ
دختری که حرفهایش را نمبخورد (پری)
امتیاز: 0 0
لینک نظر
انقدر دوستت دارم که دوست دارم روزی صد بار بیا اینجا
باور کن
پاسخ:
خجالت کشیدم!
منم دوستت دارم!
دوشنبه 29 آذر‌ماه سال 1389 10:16 ب.ظ
فتح باغ
امتیاز: 0 0
لینک نظر
چقدر اسمت را دوست داشتم
مومو!
پاسخ:
مرسی..
دوشنبه 29 آذر‌ماه سال 1389 10:30 ب.ظ
فتح باغ
امتیاز: 0 0
لینک نظر
مرسی مومو جان
من هم خوشحال خواهم شد
پاسخ:
دوشنبه 29 آذر‌ماه سال 1389 10:34 ب.ظ
آغازی دیگر
امتیاز: 0 0
لینک نظر
چه خوب تونستی ارتباط برقرار کنی
پاسخ:
کلا از این کار لذت می برم!
خیلی از گوش دادن به حر فهای دیگران کیف می کنم...
دوشنبه 29 آذر‌ماه سال 1389 11:25 ب.ظ
کیامهر
امتیاز: 0 0
لینک نظر
کاشکی این مردم دانه های دلشان پیدا بود
پاسخ:
کاش... آرزوست دیگر! می توان داشتش و قلب هم خوشبختانه کنتور ندارد تا قبض آرزو صادر کند و یکی بیاید آرزو ها را هدفمند کند تا زیاده خواهی نکنیم!
دوشنبه 29 آذر‌ماه سال 1389 11:43 ب.ظ
الهه
امتیاز: 0 0
لینک نظر
خیلی قشنگ بود ممنون
پاسخ:
من ممنونم!
دوشنبه 29 آذر‌ماه سال 1389 11:50 ب.ظ
آناهیتا
امتیاز: 0 0
لینک نظر
با اجازه لینکتون کردم
خوشحالم باهاتون آشنا شدم
پاسخ:
منم خوشحالم!
اجازه ی مام دست شماست!
سه‌شنبه 30 آذر‌ماه سال 1389 12:42 ق.ظ
محبوبه
امتیاز: 0 0
لینک نظر
دارم به این فکر میکنم که تو چه قدرتی داری در ارتباط برقرار کردن با دیگران. امروز مشاورم می گفت باید یه چیزی تو این مایه ها باشم ، البته پیشنهاد کرد برای شروع کار سراغ خانم غول ها نرم و از کسایی که تحویلم میگیرن شروع کنم ! الان که بیشتر تر فکر میکنم میبینم من براش حکم همون خانم غوله رو داشتم که سعی میکرد با ادما اشتی ام بده!!!
پاسخ:
شما حتما این قدرت رو داری وگر نه وبلاگ نداشتی...
فک کنم باید با خودت آشتی کنی...
سه‌شنبه 30 آذر‌ماه سال 1389 12:47 ق.ظ
هانیه
امتیاز: 0 0
لینک نظر
بابا شما خیلی مهربونی. من که اصلا حوصله این آدما رو ندارم!
پاسخ:
شما لطف دارین... اما من حوصله ی شما رو دارم!
سه‌شنبه 30 آذر‌ماه سال 1389 01:06 ق.ظ
زویا
امتیاز: 0 0
لینک نظر
مردم فقط کمی همدلی میخوان . همین . در درون هر کدوم از ما یه نفر دیگه که خیلی مظلوم واقع شده نهفته است

کاش مردم دانه های دلشان پیدا بود
پاسخ:
تقریبا همه ی ما اینجوری هستیم...
سه‌شنبه 30 آذر‌ماه سال 1389 02:09 ق.ظ
کرگدن دل نازک
امتیاز: 0 0
لینک نظر
تو بهتری عجیجم!
راستی همین الان صداتو شنیدم. خیلی گرمه صدات. دوس ت می دارم. بووووس
پاسخ:
دوس ت می دارم و نیز هم من!!!!
سه‌شنبه 30 آذر‌ماه سال 1389 09:11 ق.ظ
لاکو
امتیاز: 0 0
لینک نظر
سلام موموی عزیزم
راست میگی واقعا نمیشه به این راحتی در مورد آدمها قضاوت کرد و چقدر سخته این قضاوت نکردن!
امیدوارم شب یلدای خوبی داشته باشی
و عمری دراز و توام با عزت و تندرستی
راستی
خیلی مخلصیم با مرام که مارو یادت هست
پاسخ:
چرا یادمون نباشه؟
از هر جایی نمی شه دوست خوب پیدا کرد!
یلدای شما هم مبارک...از امشب هر شب دو دقیقه به طلوع خورشید نزدیک تر می شیم!
سه‌شنبه 30 آذر‌ماه سال 1389 09:14 ق.ظ
سپیده
امتیاز: 0 0
لینک نظر
دوست میداریمتون دوست جون

ما هم همون حول و حوالی سیر می کنیم!
ولی پس چرا همه اتوبوسا پول میگیرن از من!؟ هیـــــــی

لینکوندمت تا زود زود بیام

پاسخ:
مرسی...
می خوان بهت تخفیف بدن حتما!
از ما که به زور بلیط می گیرن!
اونایی که پول می گیرن هم می گن اول بلیط بگیر بعد بیا پول بده!
سه‌شنبه 30 آذر‌ماه سال 1389 09:44 ق.ظ
م . ح . م . د
امتیاز: 0 0
لینک نظر
سلام بر مجری رادیویی بلاگستان !
پاسخ:
شرمنده ام! شدیدا!
هول هولکی ضبط کردم داشتم می رفتم سفر تازه صدام هم می لرزه!
مجری به این ناشی ای نوبره دیگه!
سه‌شنبه 30 آذر‌ماه سال 1389 09:48 ق.ظ
رها پویا
امتیاز: 0 0
لینک نظر
چه خوب کاری کردی مو مو ! من هم هر ترفندی رو سعی میکنم به کار ببندم تا کسی درد دلی داره بهم بگه
این ترفند نارنگی هم خوب بود ها
پاسخ:
آره ...نتیجه گرفتم که همیشه تو جیبم باید نارنگی داشته باشم!
سه‌شنبه 30 آذر‌ماه سال 1389 10:58 ق.ظ
عبدالکوروش
امتیاز: 0 0
لینک نظر
ما آدم بزرگ ها چه دیوارهای بتنی سختی بین خودمون کشیدیم.
این خانم دیوارش از هر جنسی که بوده ضربات محبت (!) شما فروریختتش و تونستی ببینی پشت دیوار یک زن غصه دار کز کرده.
به امید فرو ریختن تمامی دیوارها !!! (آرزوی زلزله کردم انگار؟!)
پاسخ:
یه چیزی تو همون مایه ها بود!
سه‌شنبه 30 آذر‌ماه سال 1389 11:01 ق.ظ
عبدالکوروش
امتیاز: 0 0
لینک نظر
صدای تو رو را دوست دارم.
جهان در صدای تو آبی ست.
پاسخ:
صدای همه ی ما با هم رنگین کمان خوبی می شه! تو این بی بارونی...
چهارشنبه 1 دی‌ماه سال 1389 12:44 ق.ظ
نیم وجبی
امتیاز: 0 0
لینک نظر
آخی دلم کلی سوخت واسه خانومه
پاسخ:
منم همین حسو داشتم...
همش می گفتم ایشالله درست می شه...درست می شه...
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیک :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد